مطلب سوم

منتشرشده: 2 نوامبر 2015 در 3/6/2012

حدوداً پنج هزار سال پیش در یکی‌ از این روز‌های خدا شخصی‌ آمد و خود را فرستادهٔ خدا دانست.پیام او روشنی بخش راه تاریک مردم آان زمان شد ،عذاب کشید برای رساندن مردم به سرزمین وحی زیرا که هدفی جز رستگاری مردم نداشت.قرن‌ها گذشت .پیامبرانی آمدند و رفتند .همه به نحوی پیغام خود را رساندند از طرف خداوند و دین جدیدی برای مردم زمان خود به ارمغان آوردند.سخن من در مورد یک دین خاص نیست یا یک پیامبر مشخص بلکه هدف من بزرگ نمائی قدرتی است که در این کلمات نهفته است.
این روز‌ها اگر کسی از شما پرسید خدارا را قبول دارید یا خیر تعجب نکنید،این سوال این روزها به یک جملهٔ معمولی تبدیل شده است.در این روز‌ها که همه چیز به نام خداوند تمام میشود و دین،که به دیواری کوتاه تبدیل شده است برای افکاری به اصطلاح بلند پرواز و روشن فکر.در روزگاری که صحبت از آزادی بیان وجود دارد بحث کردن در مورد این مسائل کار دشواریست ،زیرا خداوند قدرتیست که انکار آان ساده‌ترین راه اثبات نیروی درون خود انسان است.(«من انکار می‌کنم ،پس هستم»). آیا من این آزادی را دارم که همه چیز را انکار کنم ؟

Advertisements

مطلب دوم

منتشرشده: 2 نوامبر 2015 در 3/6/2012

در قرن ۱۹ میلادی .انقلابی در دنیا شکل گرفت ،انقلابی که بانوان را از خانه‌ها بیرون کشید ،اعتراض آنها به خیابانها کشیده شد و حرکت آنها ،مردان را مجاب کرد دست به تأیید قانونی بزنند که هزاران سال قبل از آان شاید به حتا فکری خنده دار بیشتر شباهت داشت.زنها پا به پای مردان کار کردند،زحمت کشیدند تا به آنها ثابت کنند «ما هم میتوانیم» ،چه بسا که گذشت زمان باعث شد همه به این امر واقف شوند که نه تنها چیزی از مردان کم ندارند بلکه در بسیاری جهات مصمم تر و عاقلانه تر رفتار میکنند.

این روزها اگر کسی از شما پرسید آیا مرد‌ها وجود خارجی دارند یا خیر؟ زیاد تعجب نکنید!!!بانوان گرامی‌ گوی سبقت را از تمام جهات ربودند و مردان که از همه جا بی‌خبر بودند فقط نظاره گار ماجرا خواهند بود.گذشتهٔ دور و غمناک زنان پتکی است بر سر مردان امروزی و اگر مردی زبان به اعتراض تر کند،با هزاران شعر و نوشته مواجه میشود که شخص او را مرتبط با تمام مشکلات و سختی‌های خود می‌دانند .تعریف اینگونه رفتار را من نمی‌دانم .میتوانم تجسم کنم صورت خانمی‌ را که قلم در دست گرفته با چشمانی قرمز و لبی خندان به آزادی زنان فکر میکنند و از مردان می‌نویسد که چه بلای بر سر ما آوردند و چه شد و چه نشد… و آزادی بیان سپری است که ذهن او‌را آرام تر می‌کند …آیا من این آزادی را دارم که هرچه فکر می‌کنم به زبان بیاورم ؟

مطلب اول

منتشرشده: 2 نوامبر 2015 در 3/6/2012

چندین سال قبل در یکی‌ از کشورهای دور یا نزدیک ،انقلابی صورت گرفت که مردم آان می‌دانستند از آان انقلاب چه چیزی میخواهند.تا قبل سرکوب و اعدام بود و تنها کمبود آنها آزادی بود.دستهای خونین روی دیوار و شعاری که آزادی را فریاد میزد و همه یک دل‌ و یک زبان می‌دانستند هدف‌شان چه چیزست و می‌دانستند برای آزادی باید انقلاب کرد ،کشته داد و خون ریخت.آان روز‌ها اگر از کسی میپرسیدید هدف شما از انقلاب چیست؟همه به اتفاق جواب میدادند «آزادی»

امروز اگر از تندرو‌ترین فرد آان روزها بپرسیم آیا برای آزادی دوباره انقلاب خواهی‌ کرد یا نه؟نفسی تازه می‌کند ،سرش را پایین می‌‌اندازد و در بهترین حالت میگوید «خسته ام»…آزادی خودش را لابلای ذهن خستهٔ او و بازوان خستهٔ او پنهان کرده است.و شاید هر که او را ببیند ،او را مقصر تمام مشکلات امروز خود بداند ولی‌ او آن زمان می‌خواست بلند حرف بزند ،فکر میکرد آزادی را فهمید است،فکر میکرد میشود به زور آزادی را به خانه‌ها برد …

بهادر رضائی

صحبت از گرفتن حق و حقوق شد

منتشرشده: 30 ژوئن 2015 در 3/6/2012

صحبت از گرفتن حق و حقوق شد و قلب های تپیده برای یک قشر نه کاملا خاص‌??� به این نتیجه رسیدم تعریف ما انسانها از آزادی کاملا تغییر کرده است .واقعا �?‌حقوق اجتماعی یکی‌ از مسخره ترین کلماتی است که در دستور زبان ما تعریف شده است و برای آن باید مبارزه هم کرد .

حقوق اجتماعی در دنیای امروز مساوی است با مزایا پول و بالا رفتن طبقه اجتماعی البته از دید شخص مظلوم واقع شده.

یک جمله بسیار زیبا و مظلوم نمایانه .

مقداری از طبقه مظلوم واقع شده دیگران فاصله بگیریم و نگاهی به حقوق شخصی‌ خودمان بی‌ اندازیم .چقدر برای آنها تلاش کرده ایم .

میدانستید هر انسانی روی زمین حق داشتن یک سرپناه برای خود دارد . حق داشتن آرامش روزانه �در آمد مشخص .تحصیل با فکر آزاد و آیندهٔ کاری از پیش تعیین شده .

شاید بگویید » انسان برای حقوق اجتماعی خود باید تلاش کند » ولی‌ خوب دیگر اسم آن را حقوق اجتماعی نباید گذاشت.

این جمله ای است که خود ما سالها قبل پای ریز آن بودیم .سختی‌ کشیدیم شهید دادیم تا به امروز که مجبور نباشیم برای آن دوباره مبارزه کنیم ولی‌ انگار با دست خود چاهی عمیق کنده ایم .

دیگر مشکلات خودمان فراموشمان شده است

اگر مقداری نگران حقوق دیگران هستید گوگل را باز کنید و سفری داشته باشید به پایین شهر جنوب ایران به پناهنده های ترکیه به مهاجرانی که در این کشور بزرگ فقط به زنده ماندن فکر میکنند نه آزادی .

چه کسی برای آنها باید «مبارزه کند » .(آری خنده دار است مبارزه کردن) .به هر شکلی به هر دلیلی .

انتظارات ما از دنیای پیرامون کوچک تر و کوچک تر شده است .

همجنس گرا دوجنس گرا تکجنس گرا‌??� بی‌ دین با دین‌??� فارس یا عرب یا ترک یا افغان یا بهتر بگویم هر انسانی روی زمین حق داشتن یک زندگی‌ برابر با دیگران را دارد و حتا فکر مبارزه برای گرفتن حقوق شهروندی یعنی‌ قرار داشتن در یک جامعهٔ مریض و نا سالم

باید برای انسان بودن مبارزه کرد �?‌برای داشتن شعور اجتماعی برای داشتن فهم این جمله که » همه بار یک داریم و برگ یک شاخسار »

بهادر رضائی

سیب سرخ

منتشرشده: 27 فوریه 2015 در 3/6/2012

سیب ما هم روزی از درخت افتاد ،برگ‌ها ناله میکردند ،شکوفه‌ها را میدیدم که با نگرانی چرخیدن من را نظاره گر‌ بودند که چگونه رو زمین خواهم افتاد .

جاذبهٔ زمین انقدر زیاد بود که توان نگاه داشتن خود را را نداشتم .

می‌دانستم روی زمین تنها نخواهم ماند ،باد‌های خانمان سوز آنقدر هولناک بودند که میوه‌ها را با شاخه به زمین میکوبیدند .

در راه انقدر چرخیدم و چرخیدم که از شدت سرگیجه جملات هم بی‌ هدف در مغز من در حال رفت و آمد بودن ،

می‌گفتند چرا من ؟مگر من جزئی از این درخت نیستم ،همه را انکار می‌کنم ،ابر‌های باران زا ،خورشید تابستانی ،ریشهٔ‌ جاودانی ،همه چیز را… همه کس را

روی زمین افتادم ،سرم تا ساعت‌ها گیج میرفت ،نگاهی به اطراف اندختم ،تعداد زیادی سیب که هنوز پوستشان برق میزد ولی‌ معلوم بود در داخل غم نهفته دارند .

با هر بادی به این طرف و آن طرف غلط می‌خوردند انگار خود را به دست سرنوشت سپرده اند .نا امید و سر گردان

ولی‌ نگاهی به بالا اندختم ،هنو سایهٔ درخت روی سرم بود ،احساس خنکی که حس تجزیه شدن را برای من قابل تحمل تر میکرد

و ریشه‌های این درخت که باعث میشد سیبها هر چقدر دور به نظر میرسیدند با پیچش این رگه‌ها به سمت درخت باز میگشتند .

احساس خوبی‌ داشتم

میدانم دست چین نبودم ولی‌ پایان ماجرا ذره ذرهٔ وجود من خواهد بود که به درخت باز خواهد گشت

شاید تبدیل به ساقه محکم تری شوم یا شاید یک سیب سرخ

بهادر رضائی

من یک انسان را کشتم

منتشرشده: 31 دسامبر 2014 در 3/6/2012

من یک انسان را کشتم ،براحتی‌ و با دستهای به جوهر آلوده شده و چشمانی قرمز که قطرات اشک نه از ترس بلکه شوقی زائد الوصف است .

من به او جان دادم .من خالق داستان زندگی‌ او بودم .من جان او را پس گرفتم زیرا به او بدهکار بودم .به او بدهکار بودم به خاطر لحظاتی که دست‌های خود را بالا می‌برد و از من تشکر میکرد .

به خاطر زمین سفتی که زیر او پهن کردم و سقفی سرد و سیمانی که همیشه شکر گذار آن بود .با تکه ذغالی گرم بود و با نسیم خنکی دو دست خود را بلند میکرد ،سرش را عقب می‌برد و با تمام وجود نفس می‌کشید …

من به او حسادت می‌کردم ،آری …

او تکهٔ گمشدهٔ آرزوهای من بود که آن‌ها را آرام آرام کنار هم گذاشتم .حروف‌ها ،،جمله ها…و صفحاتی که پشت هم ورق میخورند .

به او حسادت می‌کنم زیرا او یک اسطوره نبود نه یک قهرمان نه حتا یک هیولا که درس عبرت آموزی شود برای آینده یا دل‌ خشکنکی برای دیگران که همیشه به دنبال شخصیت‌های خوب و بد میگردند .

هنگام مرگش نه برگی از درخت حیات او افتاد نه آسمان سیاه و تاریک شد ،

او فقط یک انسان بود ،کمبودی که من همیشه احساس می‌کردم .انسانیت .من او را به انتهای داستان فرا خواندم چون میدانستم در این دنیا جایی برای او نیست .او زجر خواهد کشید و دعا‌های سحر گاهی‌ او وجدان مرا آزار خواهد داد

ساعت ۶ صبح است ،جسم او روی تخت خوابیده ولی‌ روح او به جوهر خود کار من بستگی دارد .

من یک انسان را کشتم .جوهر خودکار من به اتمام رسید.

بهادر رضائی

فقط زود قضاوت نکن

منتشرشده: 16 اکتبر 2014 در 3/6/2012

یک میلیارد و هشتصدو پنجاه و … .شمارش ستارگان از دستم در رفته است .البته زیاد هم مهم نیست .همیشه هفت برادر کنار هم ایستاده اند تا یار و یاور ما باشند در لحظاتی که خود را فراموش کرده ایم .به تو ستارهٔ شمال را نشان میدهند تا در این سیاهی شب راه خود را فراموش نکنی.ستاره‌ای که دیگر برای من چشمک نمیزند .

قطب نما همیشه گره گشای ما نخواهد بود .گاهی‌ وقت‌ها یک آهن ربا بر قطب نما غلبه می‌کند و انسان را از مسیر اصلی‌ دور .

ستاره‌های درخشانی در اطراف ذهن نا کامل انسان نور افشانی میکنند . از پیامبران گرفته تا فیلسوف و شاعر .ما فقط به دنبال جهت‌های اصلی‌ میگردیم ولی‌ سیاهی شب است که نور را تعریف می‌کند پس به دنبال ابزاری میگردیم برای پیدا کردن شمال اصلی‌

ولی‌ این قطب نما از افکار منفی دور نخواهد ماند و آهن ربای حسادت و کینه آن را از کار خواهد انداخت .

کمی‌ باید به خودمان زمان بدهیم ،تجربه به تو ثابت خواهد کرد که بایک سوزن و یک برگ و ظرف آب میشود جهت اصلی‌ را پیدا کرد .

هیچوقت در مورد هیچکس زود قضاوت نکن ،قطب نماها زنگ زده اند ،راه را گم خواهی‌ کرد

از قلب خود کمک بگیر که مثل آب زلال است و وجود خودت که مثل برگی روی قطرات آب میگردد و وجدان تو که رو یه این برگ شمال حقیقی را راهنمایی می‌کند

فقط زود قضاوت نکن

بهادر رضائی