بایگانیِ اوت, 2017

در این گیر و داری که در ذهنم بود و قلبم سرشار از سوال و اشتیاقی که برای این دیدار لحظه را میشمرد ،به دنبال پیرمردی با رخت سپید می‌گشتم که مرا از سوال‌ها خلاصی دهد .

به دنبال پری‌های شهرمان خیابان را پشت سر میگذاشتم تا ایثار را از آنها یاد بگیرم.از رهگذری ،از عاقل مردی بپرسم فرق ایثار با انجام وظیفه چیست ؟

سیاهی شب مرا قدم به قدم به خانه هدایت میکرد و بستر خواب مثل مادری مرا در خود بغل کرد و گرمای آن مرا به دنیای برد که سوال‌ها مثل لیلی به مجنون یک به یک به هم میرسیدند.

از رختخواب خود پایین آمدم .آفتاب از میان تار و پود پرده خود را به صورت من میرسانید .ذهن من در دنیای خواب و خیال فعالیت بیشتری پیدا کرده بود .

ولی‌ سرم مقداری سنگین بود .به کنار پنجره رفتم.پرده را کنار زدم.در دل‌م ترسی را احساس کردم که برایم عجیب بود و عجیب تر از آن چسبی بود به شکل ضربدر که روی پنجره خاطره‌ی خوشی را برایم یاد آوری نمیکرد.

احساس می‌کردم میدانم اوضاع از چه قرار است .خیابان به شکل نه چندان عجیبی‌ خلوت است .صدای از جلو نظام خبر دار از مدرسه دخترانه‌ای که در نزدیکی‌ خانهٔ ما بود به گوش می‌رسد و بعد از این نوای قرآن سر تا سر شهر را فرا گرفت .

همچیز خاکستری بود .خانه‌ها ،کوه‌ها ،گرد و خاک ،هوا ،آسمان و زمین… حتا افکار من .در خواب احساس خستگی می‌کردم .از این دنیا از همه و از خودم .

تنها رنگی که با محیط اطراف مقابله میکرد رنگ قرمز چشمان من بود که دلیل آن را هیچ وقت نفهمیدم .

صدای از بیرون اتاق به گوش می‌رسید .از نوشتن روی چسب دست برداشتم و به تنها انگیزه زندگی‌ خودم جواب دادم .

`مامان الان میام`

مادر من زنی بود مثل همهٔ بانوان با گذشته‌ای پر از خاطرات خوب و شادی و جوانی .هنگامی که او از خاطرات خود تعریف می‌کند من هم با او به آن دوران میروم و خود را کنار فامیل میدیدم که همه کنار هم زندگی‌ میکنند و آزادی را با خنده‌های خود تجربه میکردند که صدای آژیر خطر هر دفعه مرا از این خیال زیبا به بیرون می‌کشید .

مادر :بیا صبحانه حاضره `

یک نفس عمیق کشیدم و از عضلات پای خودم طلب کردم که یک روز دیگر هم دوام بیاورند .این درخواستی است که هر روز صبح از بدن خود دارم .`یک روز دیگر فقط یک روز دیگر ` .

مادر :دست و صورتت پسرم ،وگر نه باید تختت رو با خودت به اینور و انور ببری ` .

من :کاش می‌تونستم ،حالم اصلا خوب نیست `

مادر :این روز‌ها حل یکی خوبه ؟خدا رو شکر هنوز سقفی بالا سرمون مونده ،این صبحانه هم که از صدقه سر دایی مرتضی‌ هنوز از ما نسیه قبول میکنه ` .

من: حالا چرا اینقدر هوا سرده مگه بابا نفت نگرفته ؟ `

مادر :بله شما بشین اینجا و از این و اون ایراد بگیر .پدر جنابعالی شما که خواب بودی رفته بیرون .اقدس خانم گفت شوهرش ۳ صبح رفته تو صف هنوز نیومده .بابات که ۵ ۶ بود راه افتاد .

با دست شروع به خاراندن پشت گردن خود کردم .نمید‌انستم کجای کار را اشتباه می‌کنم .

خوب همچیز هر روز سر جای خودش است .صبحانه ،گرما .این دنیا از من چه می‌خواهد ؟این روز‌ها برنامهٔ روزانه هیچ معنی ندارد .هر روز یک اتفاق تازه .خبر بد دیروز جزو اتفاقات خوب گذشته به شمار میروند .

مادر :پسر جان اون تابلو رو صافش کن ،خدا بیامرزه پدر بزرگترو … `

بله …زمان جنگ شاه رو از نزدیک دیده و جزو قهرمانان بوده .این داستانیه که مادر هر روز هنگام جا به جا کردن تابلو برای من تعریف می‌کند .تنها تابلویی که هنوز روی دیوار مانده و برای صاف کردن اون می‌شه از خط‌های سیاهی که دور قاب عکس نقش بسته کمک گرفت .

صورتم را شستم .کمی‌ به رنگ و روی خانه اضافه شد .فرش دست بافت کاشان اصل و رنگ آمیزی خاص آن حال و هوای دلم را هر روز عوض می‌کند .خوش سلیقگی مادرم این روزها بیشتر و بیشتر به چشم می‌‌آید .

صدای باز شدن درب آهنی به گوش می‌رسد .نمید‌انستم لقمه را ببلعم یا اینکه یک بار هم که شده جلوی مادر ادای بچه‌های زرنگ را در آورم و به کمک پدر بروم .

یک روز دیگر فقط یک روز دیگر .

(صدای پدر در رهرو می‌پیچد )

`پسر بیا پایین ببینم .حرامزادها .از دست این مردم به کی‌ پناه ببریم.معلوم نیست اینها از کی‌ تو صف وایسادن که هر وقت میری اندازهٔ یک لشگر آدم هست `

امروز روز خوبی‌ نخواهد بود .اگر به صورت علمی هم نگاه کنیم اگر برای پدر شروع روز با افکار منفی باشد تمام روز من بی‌چاره هستم که مرکز دریافت نیروهای منفی قرار خواهم گرفت .

پدر :شهر رو آب ببره بچه مارو خواب میبره .سپردم آقا مجتبی‌ ،میشناسیش که ؟`

من :بله نفتیه `

پدر :سپردم دفعهٔ بعد تو میری دنبال نفت .من دیگه نمیرم توی این صف ،خودتیو نفت و گرما .`

می‌دانستم روز بعدی خواهد بود .

ولی‌ قسمت بد ماجرا جای بود که صدای جزّ و جزّ از توی بخاری بلند شد و ما باید پدر را کنترل میکردیم.

به خاطر کمبود نفت آب قاطیه آن میکردند که این هم دزدی بود هم اینکه بیچاره‌ها چاره‌ای نداشتند .نفت که از آسمان به زمین نمی‌بارد تا حتا بشود با دعا یا گریه و ناله از خدا طلب بارش کرد .باید کاری میکردند تا این همه آدم دست خالی‌ به خانه‌هایشان نروند .

صدای زنگ ناگهان افکار همه را به خودش جلب کرد.

من به سمت بشکه‌های نفت رفتم که پدر آنها‌را پایین راهپله رها کرده و با دست به من اشاره کرد که همان یک حرکت پر از معنی بود و انجام ندادن آن کار را میشد در چشم‌های او پیش بینی‌ کرد .

یک روز دیگر ،فقط یک روز دیگر .

در حال بردن بشکه‌ها به زیر زمین بودم که صدای حرکت پا را که به سرعت طول خانه را سپری میکرد متوجه شدم .در آهنی زیر زمین را بستم .همینطور که بالا می‌‌آمدم صدای رادیو گران قیمتی که از خاله قبل از رفتنش به ارث رسیده بود بلند تر میشد .

وارد خانه که شدم دیدم مادر چشمانش پر از اشک است که حرکت شانه‌هایش تمام احتمالات دیگر را از بین برد که اتفاق بدی رخ داده است .و پدر که به طرز عجیبی‌ اینبار به بوی پاهای من توجهی نکرد

(صدای رادیو)

`توجه فرمائید ،توجه فرمائید ،از تمام جوانان وطن و سربازان این کشور پهناور می‌خواهیم برای پاسداری از این خاک عزیز به میدان جنگ بشتابند `

ضربان قلبم تند و تند تر شد .می‌توانستم این را در خواب هم حس کنم ،می‌دانستم بیدار خواهم شد ولی‌ خشم را می‌توانستم در وجودم حس کنم .ناگهان مادرم دستانم را گرفت ،

مادر :نمیزارم بری بخدا نمیزارم ،من با جون و دل‌ بزرگت کردم حالا این جواب زحماتمه `

پدرم ساکت بود نمیدونست چه بگه .در دلش این حس را داشت که اگر من نروم پس چه کسی باید جلوی آنها به ایستد.

او ناراحت بود ،از رنگ چشم‌هایش میشد فهمید .هم خودم ترسیده بودم هم غیرتم نمیگذاشت اجازه بدهم کسی وارد خاک کشور من بشود .ناموس و خانواده.

در این گیر و دار که هر لحظه می‌خواستم از خواب بیدار شوم و این کابوس را تمام کنم صدای تلفن دوباره به صدا در آمد .مادرم گوشی را به من داد و گفت که با تو کار دارند .

مادر دوستم رضا بود که مثل ابر بهار گریه میکرد .

سلام نکرده با صدای غمناکی از من پرسید `پسر من رفت نه، بر میگرده ،به تو زنگ نزده؟

بابای رضا که انگار گوشیرو به زور از او گرفته بود با صدای لرزانی که نشان از بغض شدیدی بود گفت :`پسر من رفت ،هفتهٔ دیگه جسدش رو میارن `: .

گوشی از دستم افتاد .باران شروع به باریدن گرفت .می‌دانستم خبر بدی به من خواهد رسید .کابوس من تاریک و وحشت ناک تر میشد .

عصبانی بودم ،ترس کاملا جای خود را به شهامت نه چندان عاقلانه‌ای داده بود تا یک راست به سراغ ساک دستی خودم بروم و شروع کنم به جمع کردن وسائل خودم .

ناگهان همه چیز از دور و اطراف من دور شدند .پدرم،مادرم .دیگر صدای رادیو به گوش نمیرسید ،از بوی بد اجاق نفتی‌ هم خبری نبود .خودم بودم و ساک دستی‌ و لباس سربازی بر تن‌ .

فریاد میزدم میروم به خاطر وطنم ،به خاطر خانواده ،به خاطر رفیق .فریاد میزدم از همه چیز میگذارم .از آینده‌ام از عشقم ،از خودم .

همه چیز به سرعت در حال ردّ شدن از ذهنم بود .

به جبهه رفتم.کشته شدن هم رزمی‌های خودم را دیدم.آنها فقط برای کشور خودشان می‌جنگیدند ،فقط برای میهن ،فقط برای ما .

ناگهان پیر مردی با ردای سپید  از میان گرد و خاک به سمت من نزدیک شد .میشد چهره آ‌ش را که نشان از رضایت درونی بود از لابلای ریش بلندش تشخیص داد .

دست خود را روی شانه‌هایم گذشت و گفت

` به صورت این سرباز‌ها نگاه کن`

ناگهان همه رو به من کردند .چهره‌های غمگین و ترس الود.

پیرمرد :دلیل ناراحتی‌ این جوانها را می‌دانی ؟:

من:نه پدر جان ،من حتا نمی‌دانم خوابم یا بیدار :.

پیرمرد :این واقعیتی است که برای این جوانها خواب ابدی را به ارمغان آورده .سوالی در ذهن خود داشتی‌ بیان کن تا جوابش را به تو بگویم : .

من:یا واقعیت یا خواب برای گذشتگان ما این خاطره بود و به تاریخ پیوسته است .من چند وقتیست به دنبال فرشتگانی می‌گردم که از آنها مشتی خاک بیشتر نمانده است .سوالهای دارم که جواب آن را باید از خودشان جویا شوم .

بعد از آنها ما سالهاست که پرچم صلح را در دست گرفتیم و آنقدر تکان دادیم که بازوانمان از رمق افتاده اند و آنقدر از وطن دورم که نمیتوانم از این دور شیپور جنگ را بنوازم و نه اینکه در خانه بنشینم و ببینم کشور دیگری به راحتی‌ پایش را وسط سفره مردم من بگذارد .

از بس جنگ را تجربه کرده ایم رمقی برای ما نمانده .جنگ با آینده ،جنگ با گذشته ،جنگ با فکر‌های متفاوت ،دیگر چه جنگی؟

پیرمرد:صورت این سربازان را میبینی‌؟اینها ناراحت نیستند که چرا شما هم نمیجنگید ،خیر ،ناراحت هستند که چرا همچیز تغییر کرد .فکر میکردند همه چیز به نام میهن و ناموس تمام شود .قرار بود اسم آنها غیور مرد میهن باشد نه فدای دین ،افسوس میخورند که تو و امسال تو آنها را باعث همهٔ مشکلات امروز خود میدانید .

من:اگر جنگ نمی‌کردیم بهتر بود .شاید من الان در خانه بودم .

حال باید چه کنم ؟صلح طلب باشم یا جنگ طلب ؟طرف چه کسی را باید بگیرم؟راست یا چپ ؟کدام عقیده و مسلک ؟

پیرمرد نگاه نگرانی به من انداخت و با لحن بلند تری گفت:

شما خیلی‌ چیز هارا از دست داده اید .پس «نزاع و جدال‌شان دارندگان است» چه شد ؟پس وحدت عالم انسانی کجا رفت ؟

به خدا دنیای شما کوچکتر از آن است که فکرش را می‌کنید .بحث جنگ که میشود حس میهن پرستی تمام وجودتان را فرا می‌گیرد .هدف از تولد شما ایجاد صلح و محبت بود .تمام فکرتان را خشم و ترس فرا گرفته .دیگر چه صلحی چه محبتی ؟دنیای شما مرز بندیست دنیای شما وابسته به خاک است به نژاد است ،جنگ .چرا شما انسانها همیشه باید به جان هم بیفتید ؟

ادامه داد :پری‌های شهر شما ناراحتند چون به جواب رسیده اند .فهمیدند بازیچهٔ دست دیگران بودند ،فهمیدند خود را فدای زمینی کردند که به جز مشتی خاک ارزشی نداشت ،فهمیدند «همه بار یک داریم و برگ یک شاخسار» .

بهادر رضایی

Advertisements