بایگانیِ دسامبر, 2016

فروغ فرخزاد

منتشرشده: 27 دسامبر 2016 در 3/6/2012

فروغ نوشته‌هایت را خواندم ،

شنیده‌ام مسیح گناه بنده‌هایش را بخشید ولی‌ تو گناه عالم را به دوش میکشیدی.

تو عشقت را با اسمانی‌ها در میان گذاشتی‌ ولی‌ زمینی‌ها به بالهای تو حسادت کردند.

بارها بین این جمع زمینی ظرف او را بشکستی ،اما میل او با تو نبود .

بار‌ها غرورت را شکاندی و من هربار از خود سوال می‌کردم ؛مگر از او چه دیدیده بودی؟؛

غیر از چند خط کلمات مرده و سیاه ،مگر از او چه دیده بودی ؟

یک شب لعنتی روزگارت را سیاه کرد

شعر‌هایت با تمام زیبای‌هایش طعم تلخی به خود گرفت.

عشق تو عشق افسانه‌ای بود .

دوستت دارم را بارها و بارها نوشتی ،التماس میکردی که برگرد ،بی‌ تو نمیتوانم ،برگرد

عشقی که کهنه شود افسرده میشود .حتا شهرت هم نتوانست درد تو را التیام دهد.

افسانهٔ تو را در بوق و کرنا کردند به تو انگ ابتذال زدند ،خانواد ات ترکت کردند

نوشتی مرا با خود ببر ،به بیابان به دشت یا صحرا من تحمل این مردم را ندارم

ولی‌ مجنون داستان تو قدرت پرواز نداشت و تو را به قفس خود برد .

فروغ تو صدها سال زود به دنیا آماده بودی ،راستش را بگویم اگر امروز من جای مجنون تو بودم

نمی‌دانم چه میشد ،از تو چه می‌خواستم ؟

تو جوان بودی و به دنبال یک پر کاه محبت و عشقی که در اتاق خواب خلاصه میشد .

خودت می‌دانی که گونه کردی ،در شعر‌های تو حرارت نگاه تو با آتش جهنم پیوند خورده بود

و البته تشخص این دو با هم کار دشواری است.

عشق تو متفاوت بود ،

میتوانستی مثل بقیه در همان شکست عشقی اول از تمام مردها متنفر شوی

ولی‌ مسئولیت همه چیز را خودت به عهده گرفتی‌
رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

Advertisements