حدیث پریشانی

منتشرشده: 1 فوریه 2016 در 3/6/2012

حدیث پریشانی ات را شنیده ام

سال هاست که غمت را با باری بر دوش کشیده ام

آن روز که قطار ما سرنوشت را با خود می‌برد

دعای خیر تو بود که دلم را آرام میکرد

امشب تیر هفتصد سرباز است که به خط، قلب مرا نشان گرفته اند

مرا میا‌‌ن آتش و دود در آغوش گرفتی‌ و میدانستی

هزاران سوار بر اسب ،رفتن مرا جشن گرفته اند

خط قرمز تردید فاصلهٔ ترس و امید را مجزا میکرد

چشمان خیریهٔ تو ، جاذبه را برای من تعریف میکرد

گفتی‌ خاطرات گذشته را مرور کن

از لابه‌لای آن ،گلبرگ عشق مرا برون کن

گلبرگی که سالها میان اشک نوشته خاطرات تو گم شد

صفحاتی که از تیره ورزی این روزگار تیره و تار شد

گفتم در این دنیا عشق و نفرت با جدایی هم پیمان شده اند

لیلی و مجنون سالهاست با طناب جنون بر دار شده اند

اینجا دگر با نفرت، آسمان را انکار نمیکنند

عشق را هر آینه بر دار نمیکنند

اینجا لمس دو نگاه پرّ پرّ نمی‌شود

پرندگان آزاد «جلد»نمیشوند

اینجا اگر یک قطره خون به نا حق ریخت

چشم‌ها به روی او بسته نمی‌شود

بهادر رضائی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s