بایگانیِ نوامبر, 2015

زیرآب زدن

منتشرشده: 9 نوامبر 2015 در 3/6/2012

لذتی که در زیرآب زدن است در کرهٔ محلی با نان داغ نیست .ذهنی که تا به آن لحظه انقدر به یک نکته متمرکز نبوده است ،برقی که به نشانه رضایت درونی ،گوشه چشمان نور افشانی می‌کند ،و آیندهٔ تاریک پیش رو را روشن و روشن تر می‌کند .حماقتی همراه با ترس که کلمات آن هارا با جرأتی وصف نا پذیر به سوی اطراف پراکنده می‌کند .»چاخان» یکی‌ از مهمترین ابزاری است که در «زیر آب زدن» به کار میرود ،هدف مشخص ،مقصد معلوم ،شخص مورد نظر هم که در جمع قطعا غایب است ،پس من می‌مانم و قلبی آکنده از کینه و ریا و زبانی چرب و شانه‌های که از ظلم وارد شده توان ایستادن ندارند

بهادر رضائی

Advertisements

مطلب چهارم

منتشرشده: 2 نوامبر 2015 در 3/6/2012

من دیگر نمی‌دانم از آزادی چه می‌خواهم .روزگاری خودم را در قفس میدیدم. امروز با تعریفی که من از آزادی داشتم از قفس بیرون آمدم. تا آنجا که من میدانستم آزادی داشتن خانه بود برای خود.شب تا دیر وقت بیرون ماندن بود و ترجیحا هر کاری که خودت میخواستی‌ انجام بدهی ولی‌ اکنون تعریف آزادی برای من تغییر کرده است . کلمهٔ آزادی بسیار گول زننده است. مثل آب میماند در بیابان سوزان ..فکر می‌کنی‌ آب به اندازهٔ کافی‌ داری ،تشنه ات میشود ،آب را مینوشی ولی‌ ولی‌ به خاطر تابش آفتاب باز هم تشنه ات میشود و زمانی که ذخیره‌ای نداری و باید سایه‌ای پیدا کنی‌ و به امید زمانی‌ باشی‌ که کسی برایت آب بیاورد ،و آب همان اطلاعات ماست از دنیای پیرامون ما .برای آزادی نه باید قدرت را انکار کرد نه شخصیت دیگری را کوچک کرد نه باید برای آن خون ریخت .بلکه باید بدانیم از آزادی چه می‌خواهیم؟ من به نفس کلمهٔ آزادی اعتقاد دارم ولی‌ انکار خداوند برای آرامش درون ،زیر پا گذاشتن شخصیت مردان برای تثبیت آزادی زنان و انقلاب و خونریزی برای باز گرداندن استقلال به جامعه دلیلی به غیر از تشنگی در بیابان را ندارد و در آخر باید بنشیند تا چشمه‌ای بجوشد

مطلب سوم

منتشرشده: 2 نوامبر 2015 در 3/6/2012

حدوداً پنج هزار سال پیش در یکی‌ از این روز‌های خدا شخصی‌ آمد و خود را فرستادهٔ خدا دانست.پیام او روشنی بخش راه تاریک مردم آان زمان شد ،عذاب کشید برای رساندن مردم به سرزمین وحی زیرا که هدفی جز رستگاری مردم نداشت.قرن‌ها گذشت .پیامبرانی آمدند و رفتند .همه به نحوی پیغام خود را رساندند از طرف خداوند و دین جدیدی برای مردم زمان خود به ارمغان آوردند.سخن من در مورد یک دین خاص نیست یا یک پیامبر مشخص بلکه هدف من بزرگ نمائی قدرتی است که در این کلمات نهفته است.
این روز‌ها اگر کسی از شما پرسید خدارا را قبول دارید یا خیر تعجب نکنید،این سوال این روزها به یک جملهٔ معمولی تبدیل شده است.در این روز‌ها که همه چیز به نام خداوند تمام میشود و دین،که به دیواری کوتاه تبدیل شده است برای افکاری به اصطلاح بلند پرواز و روشن فکر.در روزگاری که صحبت از آزادی بیان وجود دارد بحث کردن در مورد این مسائل کار دشواریست ،زیرا خداوند قدرتیست که انکار آان ساده‌ترین راه اثبات نیروی درون خود انسان است.(«من انکار می‌کنم ،پس هستم»). آیا من این آزادی را دارم که همه چیز را انکار کنم ؟

مطلب دوم

منتشرشده: 2 نوامبر 2015 در 3/6/2012

در قرن ۱۹ میلادی .انقلابی در دنیا شکل گرفت ،انقلابی که بانوان را از خانه‌ها بیرون کشید ،اعتراض آنها به خیابانها کشیده شد و حرکت آنها ،مردان را مجاب کرد دست به تأیید قانونی بزنند که هزاران سال قبل از آان شاید به حتا فکری خنده دار بیشتر شباهت داشت.زنها پا به پای مردان کار کردند،زحمت کشیدند تا به آنها ثابت کنند «ما هم میتوانیم» ،چه بسا که گذشت زمان باعث شد همه به این امر واقف شوند که نه تنها چیزی از مردان کم ندارند بلکه در بسیاری جهات مصمم تر و عاقلانه تر رفتار میکنند.

این روزها اگر کسی از شما پرسید آیا مرد‌ها وجود خارجی دارند یا خیر؟ زیاد تعجب نکنید!!!بانوان گرامی‌ گوی سبقت را از تمام جهات ربودند و مردان که از همه جا بی‌خبر بودند فقط نظاره گار ماجرا خواهند بود.گذشتهٔ دور و غمناک زنان پتکی است بر سر مردان امروزی و اگر مردی زبان به اعتراض تر کند،با هزاران شعر و نوشته مواجه میشود که شخص او را مرتبط با تمام مشکلات و سختی‌های خود می‌دانند .تعریف اینگونه رفتار را من نمی‌دانم .میتوانم تجسم کنم صورت خانمی‌ را که قلم در دست گرفته با چشمانی قرمز و لبی خندان به آزادی زنان فکر میکنند و از مردان می‌نویسد که چه بلای بر سر ما آوردند و چه شد و چه نشد… و آزادی بیان سپری است که ذهن او‌را آرام تر می‌کند …آیا من این آزادی را دارم که هرچه فکر می‌کنم به زبان بیاورم ؟

مطلب اول

منتشرشده: 2 نوامبر 2015 در 3/6/2012

چندین سال قبل در یکی‌ از کشورهای دور یا نزدیک ،انقلابی صورت گرفت که مردم آان می‌دانستند از آان انقلاب چه چیزی میخواهند.تا قبل سرکوب و اعدام بود و تنها کمبود آنها آزادی بود.دستهای خونین روی دیوار و شعاری که آزادی را فریاد میزد و همه یک دل‌ و یک زبان می‌دانستند هدف‌شان چه چیزست و می‌دانستند برای آزادی باید انقلاب کرد ،کشته داد و خون ریخت.آان روز‌ها اگر از کسی میپرسیدید هدف شما از انقلاب چیست؟همه به اتفاق جواب میدادند «آزادی»

امروز اگر از تندرو‌ترین فرد آان روزها بپرسیم آیا برای آزادی دوباره انقلاب خواهی‌ کرد یا نه؟نفسی تازه می‌کند ،سرش را پایین می‌‌اندازد و در بهترین حالت میگوید «خسته ام»…آزادی خودش را لابلای ذهن خستهٔ او و بازوان خستهٔ او پنهان کرده است.و شاید هر که او را ببیند ،او را مقصر تمام مشکلات امروز خود بداند ولی‌ او آن زمان می‌خواست بلند حرف بزند ،فکر میکرد آزادی را فهمید است،فکر میکرد میشود به زور آزادی را به خانه‌ها برد …

بهادر رضائی