بایگانیِ مه, 2014

راه باز گشت

منتشرشده: 31 مه 2014 در 3/6/2012

کوچه‌های شهر :شهری به نام خاطرات ،مرا میبرد، آنجا که گذشته فقط یک کوچه خاکی بود 

بوی نم پر میکرد فضای خانه را

شهر ما پیرمرد غم زده‌ای بود ،داستان‌های داشت نا گفته ،صورت خود را سرخ نگاه می‌داشت با طلوع خورشید 

که مبادا کودکانهٔ من بغض کند از این همه فریب

میدویدم راه را ،می‌گفتند «شور و حال مدرسه»

ولی‌ کلاس درس ما روی «بام شهر» بود ،درس علوم ،ریاضی‌ ،دین ،سفسطه.

خسته میشودیم ، خود را میسپردیم به سراشیبی برگشت ،

تا شاید اندکی جاذبه به این پای نحیف رحمی کند و مرا به سر منزل مقصود برساند 

که در این مستقبل ایام که جام به کام اندکی بود غلام ،

بگذرم از لبهٔ تیغ گناه ،بشوم عاقل و بالغ .

تشخیص دهم فاصله خوبی‌ و بدی ،حجب و ریا.

ولی‌ با صد شعر هم نمی‌شد قلب این پیرمرد را لرزاند .

با او عهدی بستم که درس زندگی‌ بیاموز ،لبانم خشک است از این آسمان جهل و نادانی عالم سوز

عطش عشق بسوزاند مرا تو دگر رحمی کن    سیلاب جدایی میبرد روح مرا تو دگر رحمی کن

پیرمرد فرصت فکر نداد ،برایم جمع کرد سفرهٔ پهن مرا 

پشت سر آبی‌ ریخت ،دعای خیر وطن بدرقهٔ راهم کرد 

بقچهٔ راه مرا محکم بست .

او می‌دانست اشتباه می‌کند ،راه باز گشت همیشه باز است 

این پیرمرد سگ نگهبان این باغ است ،اگر بذری بوده رشد می‌کند 

فقط مام وطن در خواب است .

Advertisements