بایگانیِ نوامبر, 2013

پری‌های شهر ما

منتشرشده: 26 نوامبر 2013 در 3/6/2012

 

کسی از پری‌های شهرمون خبر داره؟ببخشید آقا :شما پری‌های شهر مارو ندیدید؟خیلی‌ وقت ازشون خبر ندارم.میگفتن پری هارو نمی‌شه دید.میگفتن اونقدر پر نورن که حتا نمی‌شه بهشون نگاه کرد.تو کتابا نوشته، پری‌ها اونقدر قشنگن که آدم همه چیرو فراموش می‌کنه.انقدر داستان تعریف کردن که نفهمیدیم اومدن و رفتن.آقا شما ندیدید اونها رو؟من خواب دیدم پری‌ها از من ناراحتن،نمیدونم چرا؟میگفتن شماها همه‌چیز رو عوض کردید.خوب بذارید خوابم رو براتون تعریف کنم ،خوابی که باعث شد بخاطر جوابش خیلی‌ چیزارو از دست بدم.

خواب دیدم :توی رخت خوابم هستم،نور آفتاب از لای پرده به صورتم خورد،یه چسب به شکل ضربدر به شیشه چسبیده بود.برام سوال نشد اون چسب برای چی‌ روی شیشست؟انگار از ماجرا خبر داشتم.مادرم در رو باز کرد ناراحت بود، از من خواست سریع خودم رو به حال برسونم.رادیو روشن بود و پدرم عصبانی‌ .به همه بدو بیراه میگفت،تو  رادیو شنیدم جنگ شده.از ترس پاهام لرزید ولی‌ خودم رو جمع کردم.یه مردی پشت رادیو گفت :»از تمام جوانان میهن و سربازان این کشور پهناور می‌خواهیم برای پاسداری از این خاک عزیز به میدان‌های جنگ بشتابند»نبضم تند تر میزد،از اینکه یک کشوری جرات کرده به خاک میهن من تجاوز کنه عصبانی‌ شدم.مادرم دستم رو گرفت،گفت:نمیزارم بری ،بخدا نمیزارم ،من با جون و دلم بزرگت کردم ،حالا این جواب زحمتامه.پدرم ساکت بود،نمیدونست چی‌ بگه،میدونست اگه من نرم پس که باید بجنگه،ته دلشم ناراحت بود،از رنگ قرمز چشاش فهمیدم.    هم خودم ترسیده بودم هم غیرتم نمیذاشت اجازه بدم کسی وارد خاک میهن من بشه.بحث ناموس من،خانوادهٔ من!!!!!ناگهان تلفن زنگ زد ،مادر دوستم بود.گریه میکرد مثل ابر بهار ،مادرم گفت «بیا با تو کار داره»گوشیو گرفتم ،سلام نکرده با صدای بهت زده از من سوال کرد»پسر من رفت نه؟پسر من کجاست؟هفته پیش بمن گفت میره سربازی برمیگرده پسرم کوو؟»بابای دوستم گوشیرو گرفت با گریه گفت»پسر من رفت فردا جسدشو میآرن»گوشی از دستم افتاد.گریه کردم،انگار منتظر یه خبر بودم تا مثل ابر بهار گریه کنم .با عصبانیت رفتم ،وسایلمو جمع کردم ،با پدر مادرم خداحافظی کردم و رفتم.بخاطر وطنم به خاطر خانواده ،به خاطر رفیق ۲۰ ساله خودم.با خودم گفتم از همه‌چیز میگذرم ،از آینده،از عشقم ،از جونم.به جبهه رفتم ،کشته شدن دوستهامو با دو تا چشام دیدم.اونها فقط برای کشور میجنگیدن،فقط برای میهن ،فقط برای ما.

این برای من خواب بود ولی‌ برای پدرهای زمان ما شاید واقعیت ،شاید خاطره ،شاید گذشته باشه.الان من چند وقتیه دنبال پری‌های شهرمون می‌گردم. من که خودم اونقدر دورم که نمیدونم چی‌ کار باید بکنم.پرچم صلح رو دست گرفتم ،اونقدر پرچم رو تکون دادم که دستم از رمق افتادن.نه می‌تونم بگم جنگ کنید نه اینکه بذارید یه کشوری بیاد راحت و خندون پاشو بذار وسط سفرهٔ ما.از بس جنگ رو تجربه کردیم دیگه رمقی برای من نمونده.کاشکی‌ فقط جنگ با تفنگ بود.جنگ با خودم ،جنگ با آینده،جنگ با گذشته،جنگ با فکرهای متفاوت،دیگه چه جنگی ؟

پری‌های شهر ما ناراحت بودن.نه اینکه چرا شما هم جنگ نمیکنید؟  نه!!!! ناراحت بودن چرا اینجوری شد.قرار بود همه‌چیز به اسم میهن و ناموس تموم بشه.قرار بود اسم من غیور مرد میهن باشه نه فداعیه دین .ناراحت بودن چرا چیزی عوض نشد.افسوس می‌خوردن که من اونها رو باعث همهٔ مشکلات امروز خودم می‌دونم.

یادم می‌‌آد وقتی‌ آهنگ «شهر آزاد شد «رو می‌شنیدم از خوشحالی‌ اشک تو چشم جمع میشد ،ولی‌ الان میگم ،اگه جنگ نمی‌کردیم همه‌چیز بهتر بود.شاید من الان تو خونهٔ‌ خودم بودم.پیش خانوادم،حالا باید چکار کنم؟باید صلح طلب باشم یا جنگ طلب؟شاید بهتره پیکان افکارم رو به یک سمت دیگه ببرم.انگار از من پرسیده باشند خدا کجاست؟……….خوب نمیدونم ،نپرس ….

خیلی‌ چیزهارو از دست دادم.پس»نزاع و جدال‌شان دارندگان است «چه میشود؟پس وحدت عالم انسانی چه شد؟به خدا دنیای ما  کوچکتر از آان است کا ما فکرش را می‌کنیم،پس این کشور گشاییها برای چیست؟من در خودم وحدت رو از دست دادم،من شرمندهٔ عالم انسانی هستم.کار من نیست.من سوالهارو از دست دادم پس جوابی هم نخواهد بود.هنوز بحث جنگ میشود حسّ میهن پرستی تمام وجودم را می‌گیرد ،یادم میرود هدف از تولد من ایجاد صلح و محبت بود،ولی‌ تما فکرم رو خشم و ترس فرا گرفته ،دیگه چه صلحی چه محبتی ؟چقدر من کوته فکر هستم!!!! دنیای من مرز بندیست.دنیای من خاک است،دنیای من به نژاد است،دنیای من جنگیدن است.اگر همه ما انسان هستیم ،پس چرا میجنگیم.

پری‌های شهر ما ناراحتند ،چون به جواب رسیده اند.فهمیدند بازیچه دست دیگران بودند ،فهمیدند خودرا فدای زمینی کردند که که به جز مشتی خاک ارزشی نداشت فهمیدند»همه بار یک داریم و برگ یک شاخسار»

 

Advertisements

خیانت

منتشرشده: 16 نوامبر 2013 در 3/6/2012

شاید من دیوانه‌ام ،شاید تو و شاید تقصیر هر دوی ما باشد ؟

زمان مقصر اصلی‌ را مشخص خواهد کرد.

زمانی‌ که دست‌هایم را به روی تو دراز کرده بودم و تو خود را از من دور کردی 

عشق یا شهوت؟

تو قضاوت کردی ،تو زود قضاوت کردی …

هر بار خندهٔ‌ تو برای غریبه حسادتی بود که جان مرا آتش میزد .قضاوت کردم

ولی‌ …

هر دوی ما این حق را داشتیم ولی‌ به همدیگر رحم نکردیم 

هر دوی ما دیوانه هستیم.

انتظار ما از همدیگر چه بود ؟پر کردن خلأ محبت ؟آغوش گرم ؟

رفتن به زیر باران و تجربهٔ اولین بوسه ؟ولی‌ این مرا دیوانه می‌کند …

به خودمان خیانت کردیم 

انسان زاییدهٔ خطاست

منتشرشده: 14 نوامبر 2013 در 3/6/2012

خیلی‌ وقت است در مقابل اشتباه دیگران هیچ واکنشی نشان نمیدهم .بعضی‌ از مسائل زندگی‌ برایم ور ذهنم کاملا حل شده است . انسان زاییدهٔ خطاست و این حق را دارد که اشتباه کند .به حرف‌های دیگران فقط گوش می‌کنم و سعی‌ می‌کنم در کمترین زمان ممکن درست بودن یا نبودن آن را در ذهنم تحلیل کنم که در انتها انجام دهم یا خیر .حرف‌های دیگران در حدی است که میشود فقط به آن فکر کرد .همه از دید خودشانبه قضایا نگاه میکنند .هیچکس خود من نمی‌شود .مخصوصا در مورد تصمیماتی که برای آینده میگیریم .سنّ از نوجوانی که گذشت همه از دلسوزی و احساس وظیفه‌ای است که در درون خودشان احساس می‌کنند و فکر می‌کنند نوبت ماست که کوچکتر از خودمان را به راه راست هدایت کنیم و این البته از محبت زیاد هم هست .یکبار در جایی دوستی به من گفت :»هیچ دکتری نباید عاشق مریضش باشد و یا حتا دوست صمیمی‌ چون هنگام عمل دستش خواهد لرزید .» اطرافیان ما هم به ما محبت زیاد دارند و باید مراقب باشیم که به دوستی خاله خرسه تبدیل نشود

از هر چه بگذریم سخن رفیق خوش تر است که هر چه داریم از اوست ،

چرخش گردون و طلوع ماه و خورشید و جیب پر پول از اوست ،

لایک‌های فیسبوک و عکس‌های اینستا گرام و تگ‌های به موقع از اوست ،

کل کل‌های کامنتیو ، «جو» دادن‌های زیر پوستیو بالا خواه در آمدن از اوست .

رفاقت ما به دو روز و دو سال نیست ،گردش گردون واسطه آشنای ما نیست ،

که روح بودیم در دو بدن ،دست بودیم پشت گردن و آشنا بودیم قبل از » ادد «کردن .

بعضی‌‌ها مست هستند و فضایی ،بعضی‌ عاشقن و خدائی ،عده‌‌ای گرم میکنند مجلس را به نگاهی ،

که هر کجا باشند زنگ میزنند که «رفیق کجای ؟»

و ما جان میدهیم و گلوله باران می‌شویم با یک تماس ،با چشمان اشک آلود و لرزان می‌پرسیم که «قرار کجاست؟»

قسمت تلخ ماجرا آمدن‌ها و رفتن هاست که آب پشت سر هم تضمین بازگشت نیست ،

پای تقدیر و قسمت را وسط می‌کشیم که باران پایزی دلیل اشک‌های زیر گونه نیست .

قبل از هرچیز بگویم که من سر می‌دهم برای رفیقی که برای من جان بدهد ،

من برای تو دو جمله را روشن کنم که اصل رفاقت بر پایهٔ عشق است و مروت ،

سر تا پای من دو زار هم نیرزد ،پای دوستِ در میان باشد ،دنیا را برایش می‌خریم بی‌ منت ،

که بچه محل بودیم از اول ،بی‌ پول بودیم از ازل ،ولی‌ به ته خط که میرسیدیم نقطه سر خط .

سر خط آغاز دنیای ماست کا آغاز ماجراست ،

همه دست به دست هم دادند و ما شدیم جدا و و زمانه گفت  که «از ماست که بر ماست» ،

که لعنت بر این زمانه و و دست طبیعت و یک سری از این مزخرفات ،

و خدا را شکر که تو باز این نوشته را میخوانی و تو با من رفیقی و میدانی که خدا با ماست