بایگانیِ ژوئیه, 2013

چرخه زمانه

منتشرشده: 29 ژوئیه 2013 در 3/6/2012

به صدای لرزان دختری گوش می‌کنم که گذشته‌ی او را میشود در ارتعاشات صدای او فهمید …میشود فهمید داستان زندگی‌ او در کوچه پس کوچه‌های غربت ،هنوز به دنبال پرتقالیست که به قول او اینجا هیچکدام مزه پرتقال حیات پدری را ندارد .به چشمان پسری نگاه می‌کنم که قرمزی چشمان او از آفتاب سوزانی است که به قول خودش سالهاست به جان خودش افتاده .چرخه زمانه برای همه در حال چرخش است .یک نفر با صدای بلند «بینگو » می‌گوید و یک نفر دست زیر چانه منتظر پر کردن، اگر خدا بخواهد …یک خانه .ولی‌ داستان ما ،داستان خوبی‌ و بدی هاست .خیر و شرّ .دیو‌های دو سر و فرشته‌های زیبا ما هر کدام از یک دنیای متفاوت به این مکان پا می‌گذریم .عده‌‌ای هنگام ورود ،خاک گذشته را از لباس‌هایشان ربودند ،و عده‌ای دیگر هر روز خاک را از آلبوم‌های عکس خود با دستمال‌های خیس شده با اشک، تمیز میکنند .دنیای عجیب و غریبیست ولی‌ سادگی از سر رو روی آن میبارد .هیچکدام نمیدانند از این زندگی‌ چه می‌خواستند ولی‌ آیندهٔ خود را از آن طلب میکنند .ولی‌‌ای کاش میشد تقصیر را به گردن کسی انداخت 

Advertisements

دخترک کبریت فروش

منتشرشده: 17 ژوئیه 2013 در 3/6/2012

احساس ترحم من و نگاه معصومانهٔ او .

نفرت من از این احساس و شعله‌های «کبریتی»، که او به من فروخت .

او رو به خدا دعا میکرد و من دست به دعای او .

او با من فرق داشت ،جسم او کوچک و زیبا ،روحش آزاد و بی‌ ریا .من گنگ در این افکار ،سر مست  دنیا «و روحم …وا‌ اسفا» .

از لابلای ترافیک شهر ،خاکستری دید در وجود من …نسیم خمودگی ،خاموش میکرد آتش درون من .

من ذلّ زده به چراغ قرمز ،دنیا هر ثانیه چشمکی میزد ،

میگفت «به خود بیا ،دخترکی هست این کنار «،شعله او هر رهگذری را روشن میکرد 

نگاه من به دخترک افتاد ،به من نزدیک میشد ،بردم هرچه داشتم در یاد 

هر که با ترحم به او می‌نگریست ،کبریتی می‌خرید ،دست به سر و روی او می‌کشید 

آتشی می‌‌افتاد به جانش با همان کبریت ،می‌چرخید و می‌چرخید از هم میگسیخت 

دخترک، کبریتی جلوی چشمانم روشن کرد ،دنیای تاریک مرا به گلستان تبدیل کرد 

مرا به عمق چشمانش برد ،حوریان و پریان ، در پرستش او در سجد 

گفت این دنیای من است ،ترحم تو از برای چیست ؟ آتشی بی‌ افروز به جان خودت که این چراغ‌ها ابدیست 

 

 

یکی‌ بود یکی‌ نبود

منتشرشده: 9 ژوئیه 2013 در 3/6/2012

یکی‌ نبود و یکی‌ بود.آنکه نبود اشرف مخلوقات شد و آنکه بود انکار شد، از ابتدا نبود.بودن یا نبودن زیر سوال رفت، به یک انفجار بسنده شد.یکی‌ بود، از سر فصل تمام کتابها حذف شد محو شد خرافات شد.فقط یک قصه بود توهّم بود، خیال بود.کشتی مسیح،تولد موسی،غار محمد،زندان عکا،برگی از دفتر پوسیدهٔ تاریخ بود ،خاک خورد،فراموش شد.بود یا نبود؟این سوالیست که در دنیای کنونی‌ میتواند تو را به سر حد فهم و کمالات برساند یا با قعر کوته فکری و سقوط.تا دیروز «بودن»راه رسیدن به فردا بود ولی امروز، گذشته‌ای بیش نیست میگویند:{فراموشش کن}.واقعا نمی‌دانم.آیا باید فراموش کنم که تا دیروز دست به دعا بودم و حتا نفس کشیدن خودم را مدیون او می‌دانستم.تمام حرکاتم بر پایهٔ خوشنودی نیروی دیگری بنا شده و من هم که با «بودن» او شاد و سرخوش.میدانم تنها مرگ میتواند جواب سوالم را دهد.مغز من محدود است.امیدوارم پیامبران مرا درک کنند.من چشم دارم و مغز .چشم میبیند،مغز تصمیم می‌گیرد.چشم نبیند ،مغز انکار می‌کند.یک عمر می‌خواستم به کسی ثابت کنم که جهان هستی‌ را خالقیست و او در جواب میگفت:کجاست؟ من که نمی‌بینم.و حالا میفهمم چرا کلماتم نافذ نبود ،چون خودم با این سوال مشکل داشتم.کوچکتر که بودم از خودم سوال می‌کردم آخر این دنیا کجاست؟پدر یا مادر خدا که بوده؟من می‌پرسیدم ولی‌»کس مرا هیچ نگفت» .کسی نمیدانست که بگوید.بزرگتر که شدم از بس از خودم سوال کردم دیگر فراموشم شد.چشمانم را بستم .می‌گفتم یکی‌ بود و به دیگران ربطی ندارد .ولی‌‌ای کاش کسی بود که میپرسید ،شاید به دنبال جواب میرفتم.شاید روزی نمی‌رسید که من او را … .وقتی‌ از کودکی به تو بگویند یکی‌ بود و یکی‌ نبود.او قدرتمند است و تو ضعیف.او سر فصل تمام حرکت تو است و تو ناا نوشته‌ای از یک کتاب.او حرف میزند و تو تنها دهنت را تکان میدهی و باید هر روز دعا کنی‌ برای این همه لطف و محبت ،و روزی ،زمانی‌ که دست به دعا می‌بری و از او طلب کمک می‌کنی‌ ،نه صدای میشنوی نه دست نیرومندی را احساس می‌کنی‌ و دیگر بودن با نبودن فرقی نمیکند از خودت چه سوالی میپرسی؟آیا این حکمت است که بچه‌ای می‌میرد؟آیا خدا خواسته این همه انسان بی‌ گناه هر روز زجر بکشند .و سوالهای بسیار و جوابی که من به آن رسیده‌ام .تمام مشکلات ما از همین داستان شروع شد:»یکی‌ بود و یکی‌ نبود،غیر از خدا هیچکس نبود.»از زمانی‌ که پای خداوند به داستان زندگی‌ ما انسانها باز شد.زمانی‌ که خداوند از دل‌ و وجود انسان خارج شد و ابزاری شد برای محدود کردن ارادهٔ انسانها.زمانی‌ که این نیروی عظیم در کتابها تعریف شد.زمانی‌ که ،آن کسی که نبود خودرا جایگزین بودن کرد و کم کم خود باور شد «بودن»فراموش شد»خدا داستان شد ،خیال شد 

 

جیرجیرک

منتشرشده: 7 ژوئیه 2013 در 3/6/2012
به جیرجیرک داخل حیات همسایه حسودی می‌کنم .شبها با صدای بلند حضور خود را فریاد میزند و حشره‌ای نیست که به او ایراد بگیرد .به او حسادت می‌کنم که میتواند یک روز کامل تاب بیاورد تا بتواند ، در سکوت کامل کلاغ‌های سیاه، حرف خود را به کرسی بنشاند .پرندگان خوش الحان و زیبا ،صدایشان در پس ترافیک شهر و پر سر و صدا ، به امید گذر نسیمی خواهد ماند تا پیغام خود را به هم کیشان خود برساند ،که اگر شانس بیاورند ،پسر سنگ بدست همسایه آن روز به خواب رفته باشد .به آنها میبالم که فهمیده اند اگر در روز تمام جاندران، آنها را سرزنش خواهند کرد ولی‌ در زیر نور ماه با صدای بال‌های کوچک خود می‌توانند تا دور دست‌ها به هم شب بخیر بگویند .دیگر اهمیت ندارد من راضی هستم یا خیر ،او به داشتن ارتباط اهمیت میدهد .او هم می‌خواهد حرف بزند و اگر لازم باشد پرواز هم می‌کند .شاخه‌های درخت او را به هر کجا خواهند فرستاد .او میداند که زیر نور خورشید طعمهٔ پرندگان مهاجر خواهد شد ،پس سکوت می‌کند تا به وقتش ،آزادی را به رخ مرغ عشق تنها که به خواب رفته است بکشاند …

 

 

رسیدن به اوج آزادی

منتشرشده: 4 ژوئیه 2013 در 3/6/2012
داستان ،داستان مردیه که بعد از ماه‌ها تصمیم میگیره که کوهنوردی کنه .دوست هاش تشویقش کردن .میدونست که سختیه کار‌های چند سال گذشته، حس و حالی براش نذاشته ولی‌ میدید که همه بار سفر بستند و آمادهٔ حرکت .یک نگاهی به خودش می‌کنه و به این فکر میکنه این همون چیزی بوده که همیشه میخواستی .می‌تونست از الان قله کوه رو تجسم کنه که بالای اون ایستاده و شهر رو از اونجا رصد میکنه .

دوست هاش رو می‌بینه .پایهٔ کوه رو طی‌ میکنه. احساس خستگی ،تمام وجودش رو فرا گرفته .برای او نوک قله ،مظهر آزادی بود .بعد از چند لحظه آدرنالین بدن او به نقط اوج خودش میرسد و شروع می‌کند به برداشتن قدم‌های سریع .اطرافیان او انگیزهٔ او را بالا میبرد تا از صخره‌ها بالا رود ،و حتا به دیگران برای بالا رفتن کمک کند .ولی‌ بعد از چند لحظه تمام انرژی‌های ذخیره شده در بدن او به اتمام می‌رسد .خسته از نیمه راهی که آمده ،مینشیند و سر بالایی را مسبب این می‌داند که چرا نگذاشت به قله برسد و تمام هفته از درد به خود می‌پیچد و پشیمان از راهی که رفته است .

داستان ،داستان مردمیه که بدون داشتن توشهٔ سفر کافی‌ برای طی‌ کردن مسیر ،بدون اینکه حتا بدانند برای رسیدن به این هدف چه سختی‌‌های در پیش است و فقط با تکیه بر انرژی ذخیره شده در بدن و اینکه نوک قله برای آنها انتهای سختی‌ و رسیدن به اوج آزادی است در این مسیر قدم میگذارند .

ولی‌ نمیدانند در پس هر قله ،کوه دیگری بزرگتر و حتا پر فراز و نشیب‌ تر از قبل منتظر آنهاست و چون هدف آنها فقط تخلیه انرژی و مبارزه با سکون و تغییر در جامعه خود بوده به فکر باز گشت می‌‌افتند و جالب اینجاست که همیشه آنها نیستند که از این تصمیم ضربه خواهند خورد ،بلکه آیندگان هستند که به تک تک آنها لعنت خواهند فرستاد که جنگ و خون و انقلاب را به انقلاب فکری ترجیح دادند .انقلابی که میشد از درون خودشان شروع کنند .می‌توانستند اصلاحات را در خودشان ایجاد کنند و به فرزندانشان تزریق کنند ،درست است این راه بسیار طولانی تر از راه خونریزی خواهد بود ولی‌ در پس آن قله ،دیگر خورشید طلوع خواهد کرد و نسیم شمال، آزادی را برای آنها به ارمغان خواهد آورد 

ای کاش آنها قبل از طی‌ کردن مسیر ،آدرس راه را از ما میپرسیدند .شاید هنوز هم راه درست را نمی‌‌دانیم ولی‌ حداقل راه گذشته‌ی خودمان را به آنها پیشنهاد نمی‌کردیم .