بایگانیِ مه, 2013

«خاطرات پدر بزرگ»

منتشرشده: 27 مه 2013 در 3/6/2012

انگار کسانی‌ هستند که مرا همچنان صدا میکنند .باید مراسم شروع شده باشد .افکار مثل امواج کنار دریا از ذهن مردم به سمت من عبور میکنند .به رنگ‌های مختلف ،موج‌های کوچک و بزرگ .شاید برای اولین بر مقداری ترسناک بود ولی‌ هر بار که آنها از من عبور میکنند باعث آرامش من میشوند .پس دنیای مردگان اینگونه است یا این چیزیست که من همیشه آرزویش را داشتم .می‌خواستم زمان مرگم در آرامش باشم .

بیشتر آدم‌های که چش مانشان اشک الود است به خاطر من گریه نمیکنند .شاید مرگ من بیشتر بهانه‌ای شد برای خالی‌ شدن عقده‌های چند ساله آنها .امید وارم حد عقل یک دعا به جان من بکنند .من هم گریه کردم .میدانم همهٔ آنها چه حس و حالی دارند .هر قطرهٔ‌ اشکی که از چشمان جاری میشود نشان از سبک شدن باری است که روزها و ماه‌ها بر دوش ما انسانهاست و اگر شانس بیاوریم یکی‌ از فامیل مثل من جان به جان آفرین تسلیم کند .ولی‌ اگر اینگونه نشد ،مشت هاست که گره میشود ،زبان هست که آلوده میگردد و فاصله هست که هر روز بیشتر و بیشتر میشود .خدا همهٔ ما رفتگان را بیشتر مورد رحمت قرار دهد که هر چقدر گناهکاریم ،شاید زمان مرگ به همه این را گوشزد کنیم که دنیای اخرتی هم وجود دارد .کمی‌ غمگین باش شاید امثال من درس عبرتی شوند برای شما …

تو را به خدا برای من اشک نریزید .من هر آنچه که از دنیای شما میخواستم با روح خودم به این دنیا آوردم .عشق و محبت شما .دلتنگی‌های شما .

چه روز‌ها بود که فقط برای این به منزل می‌‌آمدم که صورت نگران همسرم را ببینم .میدانم گناه بزرگیست ولی‌ شادی او بعد از دیدن من احساس زنده بودن را به من میداد ،احساس داشتن یک وجود خارجی ،احساس زندگی‌ در یک دنیای واقعی‌ ،خانواده .کنار تابوت نشتم ،و رفتن زیر خاک را تجربه کردم .از دستانم خداحافظی کردم ،از چشمانم ،از پاهایم رخصت طلبیدم ،از قلبم عذر خواهی‌ کردم ،و از آن‌ بدن زمینی تشکر کردم به خاطر همراهی با من در این چند سال .به خاطر تحمل درد هنگام عصبانیت من ،به خاطر زخمی شدن‌های زیاد هنگام فوتبال ،به خاطر پشت گوش انداختن درد کمر ،به خاطر مسواک نزدن‌ها ،به خاطر ورزش نکردن‌ها ،سیگار کشیدن‌ها ،به خاطر درد عشقی که میکشیدم و از زجر کشیدن لذت می‌بردم .بخاطر دنیای زیبای که جلوی چشمانم بود ولی‌ من در یک چهار دیواری در ذهنم زندگی‌ می‌کردم .من از تما خوبیهای دنیا فقط از بدیها گله مند بودم .چشم خدا دادی باز بود ولی‌ من نابینا بودم .ای کاش شما صدای مرا مشنیدید .ای کاش …که البته باز هم فرقی نمیکرد …

بهادر رضائی

Advertisements

چون فقط ما یبار زنده هستیم

منتشرشده: 15 مه 2013 در 3/6/2012

می‌خوام یه نصیحت بهت بکنم …ما یه بار زندگی‌ می‌کنیم ،ما نسل ته دیگ شده هستیم .این زندگی‌ بزرگ‌ترین هدیه بوده که اصلا ارزش ریسک کردن نداره .میدونی‌ ما هنوز جوون هستیم پس بهتره دست از این خنگ بازی بر داریم ،و به هیچکس هم اعتماد نکنیم …چرا؟ چون فقط یک بار زنده هستیم .میدونی‌ ؟هیچوقت کلاب و دیسکو نرو ،چون شلوغه ،صدا هم به صدا نمیرسه ،خدا هم در چند جا نهی کرده،آخرم دیر میرسی‌ خونه ،اگر هم کسی پرسید چرا ؟بگو چون فقط یک بار زنده هستیم .

میخوام یه نصیحت بهت بکنم ،هیچوقت با دوستت تنهایی جای قرار نزار .از خونه رونده میشی‌ ،شلاق می‌خوری .عاشقی مال آدم‌های بیکاره ،برو نون در بیار که خربزه آبه ، می‌فهمن میندازن گردنت. دختر باشی‌ به پاش میسوزی، پسر باشی‌ بعد میفهمی ۴ تا بچّم داشته ،تازه شانس بیاری طلاق نگیره واگر نه باید خرج بچهای نداشتت رو هم بدی .اگر هم کسی پرسید چرا ؟بگو چون فقط یبار زنده هستیم .

خودت رو از این زندگی‌ ماشینی «رهایی ده » .هیچوقت موبایل نخر ،چون میخوان تو داخل سیستم باشی‌ ،ماشین نخر ،لباس نو نخر ،تلویزیون نخر چون اصلا فرداش یه جدید ترش میاد به بازار ،اگر اومد باز هم نخر، چرا ؟چون فقط ما یبار زنده هستیم .

از بچه‌ها دوری کن ،چون همیشه دستاشون چربه ،موهاشونم شپش داره ،یه لبخند می‌زنی‌ تا صبح بهت گیر میدن ،از هیچی‌ هم سر در نمیارن ،بازی کردنم بلد نیستن ازشون دوری کن چرا ؟چون فقط ما یبار زنده هستیم .

تا اونجا که میتونی‌ با دیگران جر و بحث کن ،از موضع خودت کوتاه نیا ،چون باعث می‌شه همه رو سرت سوار بشن ،هیچکس تو این دنیا بیشتر از تو نمی‌فهمه ،اهمیت نداره تو کچیکتری یا بزرگ تر ،حق با تؤ .چرا ؟اره

درس نخون ،این همه مردم خوندن به کجا رسیدن ،آخرش یا مکانیک میشی‌ یا اوس بنا ،هرکی هم به جای رسیده باباش مایه دار بوده یا شاغل بوده تو ناسا.

آب شنگولی و فضا بازی که ،اوه اوه شرمندم تصمیم با خوده شما .

با هواپیما سفر نکن ،خطر ناکه ،سقوط میکنه ،با ماشین نرو پرتگاه زیاده ،اصلا سفر نرو کلا سنگین تره میپرسی چرا ؟چون فقط یبار زنده هستیم .

همیشه خوشی کن بگرد ،با همه باش ولی‌ همیشه بعد از خوشی ناراحتی‌ هم هست پس بی‌خیال چرا ؟…

سکوت می‌کنم

منتشرشده: 9 مه 2013 در 3/6/2012

صدای حرکت قطار و رقص نور چراغ‌های شهر جلوی چشمانم ،سمفونی غم انگیزی بود.

چه نمک‌های که به زخم نمیپاشیدم  ،چه خاطراتی که به سختی‌ یادم می‌‌آمد ولی‌ آهی می‌کشیدم از این درد .از این دوری .از این سفر .

و آن لحظه آخرین باری بود که  طعم تلخ جدایی را چشیدم .آن روز، غم در وجود من حرمت خود را از دست داد .

دیگر ناراحت نمیشوم .

پنداری از واقعیت میگریزم ،ولی‌ اندکی سکوت، گریز نا گزیر است از هر آنچه که برای ذهن تو تعریفی از واقعیت است ،

تلخ است .

هنوز آن سمفونی را به یاد دارم ولی‌ این بار با تبسمی بر لب ،

گذشته را نوشتم ،داد زدم ،گریستم ،خط زدم …دیگر دلیلی برای تحمل درد نمی‌بینم ،

پس سکوت می‌کنم