بایگانیِ آوریل, 2013

زیره چشمی به در نگاه می‌کردم .شنیده بودم اون هم میاد .دوست‌های مشترک نقش نجات بخشی‌ رو ایفا می‌کنن .بهترین لباسم رو پوشیده بودم با عطری که بوش داشت خفم میکرد ،آخه فامیل مون گفته بود از خارج سغاتی اورده .کم کم داشت به تعداد هم کلاسی‌ها اضافه میشد .خیلی‌ نگران جای خالیه کنار خودم بودم مبادا پر بشه .ظرف میوه گذاشتم ،کتاب گذاشتم و هزار تا بهانه جور وا‌ جور که جاش پر نشه .در باز شد .صداش از توی پاگرد کنار در اومد ،بدنم رفت به دنیای که خیلی‌ داغ بود ،از جو خارج شدم ،خون به مغزم نمی‌رسید ،سعی‌ کردم روحم که از زمین خارج شده بود رو برگردنم سر جاش ،نفس عمیقی کشیدم و منتظر شدم که بیاد تو .اصلا برام مهم نبود که زیباست یا زشت ،چه لباسی پوشیده یا چجوری حرف میزانه ؟عرق روی پیشونی من حرف‌های زیادی برای گفتن داشت که فقط با دستمالی که تو دست داشتم می‌تونستم ساکتش کنم.ناخود آگاه نگا‌م به زمین میخ شد ،به عضلات گردن التماس می‌کردم که با جاذبه مبارزه کنند ،داشت نزدیک میشد .با جای خالی‌ که با هزار زحمت براش نگه داشته بودم چکار کنم .از یه طرف خدا خدا می‌کردم که جای دیگه نره از طرف دیگه می‌ترسیدم خرابکاری کنم که اون‌وقت راهی برای جبران نمی‌مونه .به من رسید ،گفت خوبی‌ ؟فشار زیادی از طریق زمین به نوک بینی‌ من وارد میشد ،با عالم هستی‌ مبارزه کردم و سرم رو بالا اوردم .۲ تا چشم دیدم که حافظه کوتاه مدت من رو پاک کرد .تمام جمله‌های که میشد برای شروع صحبت استفاده کرد فراموشم شد .گفتم :خوبم !!!یک لحظه صبر کرد .اون هم منتظر ادامه بود ولی‌ چون با حماقت من روبرو شد یه نفس کشید و به دنبال جا برای نشستن بود .سرش رو به این طرف و اون طرف می‌برد ،ناگهان رفیقم زد تو سرم اشاره به صندلی بغل کرد که یادم رفته بود براش خالی‌ نگه داشته بودم .یک لحظه به اندازهٔ یک نخود اعتماد به نفس پیدا کردم ،صداش زدم ،گفتم :دنبال جای خالی‌ میگردی؟ «،یک خنده بهم کرد گفت :فکر می‌کردم برای کسی نگه داشتی‌ ؟گفتم :دیگه نه .

کاشکی‌ همیشه همه‌چیز مثل اون موقع‌ها میموند .حالا باید با هزار تا نکتهٔ روشن فکرانه در ذهنت مبارزه کنی‌ ،اخلاق طرف مقابل رو با روحیات لطیف خودت مطابقت بدی ،شرایط اجتماعی رو بسنجی و در آخر …

قبلان‌ها میگفتند مبارک باشه حالا میگن خدا بخیر کنه 

Advertisements

مغز اسرار آمیز‌

منتشرشده: 15 آوریل 2013 در 3/6/2012

تصور کنید که یک عدد مغز انسان را در دست گرفته اید و لمس می‌کنید .قسمتی‌ از بدن انسان که بدن لمس می‌کند ،میبیند و در آخر حرف میزند.توده‌ای ژلاتینی ولی‌ اعجاب انگیز .تمام اطلاعات بصورت انرژی‌های هستند که نسبت به موقعیت زمان و مکان به قسمت‌های بدن فرستاده میشوند.تمام این اطلاعات از طریق سلول‌های منتقل میشوند که «نوران «ها نام دارند و البته تعداد آن‌ها هم کم نیست .صد‌ها بیلیون نوران عملیات کمک رسانی را در هنگام تصمیم و تفکر به عهده میگیرند.

بیش از ۲۰ میلیون اطلاعات پر حجم و با ارزش داخل مغز ما انسانها وجود دارد .این حجم از اطلاعات در چند کتابخانه یا ابر رایانه میتواند ذخیره شود سوالی است که جواب قطعی برای آن  وجود ندارد.

ولی‌ مغز ما ذخیره کنندهٔ بسیار بزرگی است در یک فضای بسیار کوچک.شما مغز خودتان را به شکل یک روزنامه تصور کنید و به تمام اطلاعاتی که میتواند ذخیره شود فکر کنید ،جای زیادی نخواهد گرفت ،زیرا همگی‌ تا خرده و به هم آمیخته اند.

ما با چشمان خود میبینیم و میتوانیم با مغز خودمان هم دنیای اطراف را درک کنیم ولی‌ بیشتر اوقات نام آنرا «تخیلات «میگذارند.

مغز اسرار آمیز‌ترین قسمت از بدن انسان است و هنوز قسمتی‌ که دنیای بزرگ سالان را حکم فرمایی می‌کند همین مغز ماست .

اگر قسمت پست و مخرب آنرا کنار بگذاریم ،ما میتوانیم خودمان را تغییر دهیم فقط باید به ممکن‌ها فکر کرد

همهٔ ما هم اکنون بی‌ عیب و نقص کامل و زیبا هستیم

ساعت ۶ بعد از ظهر

منتشرشده: 13 آوریل 2013 در 3/6/2012

ساعت ۶ بعد از ظهر که میشد ،هر جا که بودم خودم رو به دم در خونهٔ شما میرساندم .زیر پنجرهٔ اتاق مینشستم و آرام و آهسته برای شما آواز میخاندم .هر روز ۶ بعد از ظهر همیشه لایه در پنجره باز بود ،میدانستم شما صدای مرا می‌شنوید و هر روز در همین ساعت پرده را کنار میزدی تا صدای مرا بشنوی .نمی‌دانم کم کم داشتم عاشق ساعت ۶ بعد از ظهر هم میشودم .ساعت ۵ که میشد،صدای ساعت که کوکش کرده بودم به صدا در می‌‌آمد.هر روز طوری لباس میپشیدم که انگار با شما قرار دارم ولی‌ تمام دوستی ما به اندازهٔ چند سانتیمتر فاصلهٔ درز پنجره بود .

ساعت ۶ بعد از ظهر ماه برای من طلوع میکرد.در این ساعت خستگی یک روز کاری از تنم بیرون می‌‌آمد .پرنده‌ها با من میخواندند ،گًل‌های شب بو بیدار میشدند ،ستاره‌ها چشمک می‌زدند و قرص ماه همیشه کامل بود.ساعت ۶ بعد از ظهر من شاخه گلی کنار پنجره میگذاشتم و هر روز ساعت ۶:۱۰ پیر زنی از خانه بیرون می‌‌آمد و گًل را بر میداشت .او هم از غم رفتن دخترش چشمانش پر از اشک بود .ساعت ۶ بعد از ظهر به یاد تو آواز میخاندم .پیر زن به سفارش تو هر شب پرده را کنار میزد .۶ بعد از ظهر ساعت خاطرات تو بود .

منتشرشده: 11 آوریل 2013 در 3/6/2012

تمام عمر خودمون رو صرف کسب تجربه می‌کنیم.اگر اشتباهی می‌کنیم لبخندی می‌زنیم و به این فکر می‌کنیم که این شاید یکی‌ از همون پیرهن‌های پاره‌ای که قبلان بزرگتر‌ها به رخ ما میکشیدند.زمین می‌خوریم بلند میشیم ،محکم تر از دفعهٔ قبل و باز هم لبخند .کم کم حرف‌های دیگران برای ما چیزی جز تلف کردن وقت ما نیستند .تفکرات ،نظریات و عقیده‌ها مثل سپری می‌شند برای مقابله هنگام گفتگو .سالها می‌گذره و زمانی‌ می‌رسه که کسانی‌ پیدا میشن و موافقت خود را با کلمات ما اعلام میکنند و این یعنی‌ دخول به دنیای بزرگ سالان .افکار و نظریات به نوبت پشت تجربه‌ها صف میکشند و از ما انسانی کامل میسازند .ولی‌ زمانی‌ خواهد رسید که اندوهگین‌ترین لحظه تاریخ بشریت فرا می‌رسد .متوجه می‌شویم هر آنچه اندوختیم فقط برگی از کتاب زندگی‌ ما انسانها بوده که صفحهٔ بعدی آن هنوز نا نوشته است .

نگاه پدر بزرگم را فراموش نمی‌کنم .او تازه می‌خواست نبودن را تجربه کند .