بایگانیِ مارس, 2013

به کوبیده باید احترام گذشت

منتشرشده: 27 مارس 2013 در 3/6/2012

کوبیده رو به سیخ کشیدم و خدا رو شکر کردم .گفتم: خدا کرمت و شکر .سردی هوارو به تن‌ خریدم .مثل کوه وایسادم جلوی منقل که بارون از شیروونی روش نریزه .آب بارون پشتمو خس میکرد ولی‌ با خودم می‌گفتم ،این درد و تحمل کن ،مرد باش .دست داییم خسته شد گفتم:دائی‌ خسته نباشی‌ ولی‌ این آتیش نباید خاموش شه ،این کبابه و، این آتیش که حرمت اونه ،حرمتشو نشکون ،باد بزن تا با هم یکی‌ باشن .گوشت بشه اتیشو آتیش بشه چربی .وای چربی کباب که میرز رو آتیش صدای میده که  دل‌ آدم هری می‌ریزه ،بوی میده که آدم و میبره به یه دنیای دیگه .کباب و آتیش مثل لیلی و مجنون قصه هان ،عاشق و معشوق .از هم جداشون کنی‌ کباب از دلتنگی شل میشه و می‌ریزه رو خاکستر مرده ذغال .مگر نه اینکه همه ما با کوبیده خاطرات خوب داریم .مگر نه اینکه هر جا کوبیده بود شادی هم بود ،صفا بود ،خانواده دور هم بود، هر جا حرف یه شکم سیر خوردن بود کباب هم بود .لبه دریا ،وسط بیابون وقت و بی‌ وقت .کباب حرمت داره ،دستتو بشور ،پیازو بغل کن ،برنج و دم کن خدا رو هم شکر کن برای خلق گوشت گاوی و گوسفند . به کوبیده باید احترام گذشت .

Advertisements

یک روز با سهراب سپهری ۲

منتشرشده: 21 مارس 2013 در 3/6/2012

موقع خواندن این نوشته مطمئن خواهم بود که تو مرا نخواهی‌ دید ،یا من تو را. در هر دو حالت همه چیز تقصیر جبره زمانه است ،همه چیز تقصیر اجبار است .وقتی‌ تو این را میخوانی من از اینجا دور خواهم بود .جای سر سبز پر از میوه‌های رنگارنگ ،پر از وسائل تزینی ،پر از انسانهایی که لباس یک دست میپوشند و به تو خوش آمد میگویند .پر از وسألی که من تا به حال در عمرم هم آن‌ها را ندیدم ،یا انقدر گران که فقط از دیدن آنها لذت خواهم برد .وقتی‌ تو این نوشته را میخوانی من کیف تو را هم با خودم خواهم برد .کیفی پر از خاطرات و عکسهای گذشته ،پر از برگ‌های سبز زندگی‌ .پر از بوی سبز سبز رفاقت .وقتی‌ این را میخوانی ،ناراحت نباش .من روزی باز خواهم گشت و کیف تو را پس خواهم داد ،فقط از من ناراحت نباش .نه چیزی در یخچال بود نه بوی غذای که شاید ،،،شاید این دل‌ عاشق مرا سیراب کند .از دار دنیا برگ سبزی داشتم و دلی خالی‌ از غذا و پر از جبر زمانه ،امیدوارم از من ناراحت نباشی‌ .ظرف هارا بگذار خودم میشورم ،لباس هارا هم از قبل شستم

چهارشنبه سوری

منتشرشده: 19 مارس 2013 در 3/6/2012

زردیه من از تو ،سرخیه تو از من .غم و غصه‌های تو برای من ،خوشی و شادی من برای تو

.آهنگ شاد و رقصیدن از تو ،نوار شیش و هشت و بندری از من .ماشین و جاده از من ،جیغ‌ها و دست زدن‌ها از تو

.همین که با من بودی کار خدا بود ،باشه بی‌ معرفتی تو از من ،دعای خیر من از تو  .

قرار ما کنار آتیش هر جا که شلوغ بود ،قول و قرار از تو، بی‌ قراری از من چشم براهی از من و دیر کردن از تو .

یک دل‌ پر بود و یک سالی که گذشته .درد و دل‌ از تو، سنگ صبوری از من .

گفتی‌ عشق‌های اساطیری رو دوست داری ،رومئو که به عشقش نرسید از من ،ژولیت از تو .کوه کندن فرهاد از من شیرین قصّه‌ها از تو .

گفتی‌ هر جا که هستیم به یاد هم هستیم ،ورق زدن خاطرات از من ،فراموشی از تو .آلبوم عکس از من ،عکسهای بدون من از تو .

بودن از من نبودن از تو 

زمان

منتشرشده: 17 مارس 2013 در 3/6/2012

زمان در فیزیک  و بهتره بگم در واقعیت وجود خارجی ندارد .ثبت زمان بزرگ‌ترین اختراع بشر بوده ولی‌ فقط یک قرار دادی است بین انسان و روزهای که پشت سر می‌گذاریم .در واقع اکنون که من در حال نوشتن هستم  ،خود آن به گذشته تبدیل شده است پس زمان حال هم وجود نخواهد داشت .طول حیات ما انسانها از نظر علمی کاملاً مناسب طرز زندگی‌ ماست .تولد ،رشد و مرگ .برای مدت کوتاهی کودکانه فکر می‌کنیم ،مدت کوتاهی برای بزرگ شدن بی‌ قراریم ،میدانیم وقت کمی‌ برای عاشق شدن داریم پس استفادهٔ لازم را می‌بریم ،و در آخر منتظر میمانیم برای روز اخر .این شاید خلاصه‌ترین فیلم نامهٔ زندگی‌ ما انسانها باشد ولی‌ زمان است که باعث میشود ما، آینده‌ای که در یک میلینیم  ثانیه به گذشته تبدیل میشود را به اندازهٔ یک عمر بدانیم .تیک تیک عقربه‌های ساعت که نسبت به حال و موقعیت ما انسانها کند و تند میشوند و قدم‌های ما با صدای آنها تنظیم شده است  .نشستن در ماشین زمان و رفتن به آینده شاید خیال مرا از بابت بسیاری از تصمیم‌های که قرار است بگیریم راحت کند ،ولی‌ لذت زندگی‌ را از ما خواهد گرفت .زمانی‌ که همه دور هم هستیم ،کنار هفت سین و نگاه‌ها به ساعت که کند حرکت میکنند و ضربان قلبی که تند میزنند ،و در لحظه تحویل سال است که گذشته و حال و آینده به هم می‌‌آمیزند و دنیای جدیدی پر از امید و آرزو را به هم نوید میدهند .در جاده‌ای به نام تولد و مرگ حرکت می‌کنیم و زمان چراغ‌های راهنمای ما هستن که سر هر چهار راه ترقی و پیشرفت یا جلوی ما را می‌گیرد یا راه را برای ما باز می‌کند .

هدیه تو

منتشرشده: 7 مارس 2013 در 3/6/2012

یه مدتی ‌ست سراغ تو را باید از پرنده‌های مهاجر بگیرم .سپرده بودم به پرنده‌ها هرجا که میروی به دنبال تو باشند .صبح‌ها برایت آواز بخوانند ،زیر پنجره اتاق تو لانه کنند تا هر شب لبخندی بزنی‌ و بهشان نگاه کنی‌ .از کلاغ‌ها خواسته بودم خبر‌های بد را فریاد بزنند ،از گنجشک‌ها خواسته بودم روی شانه‌هایت بنشینند ،از پرستو‌ها خواسته بودم بهار را به تو هدیه کنند ….پرنده‌های مهاجر خبر تو را به من رساندند  .تو برای من درخت هارا گذاشتی‌ تا در حیات شکوفه کنند ،برای من، فکر خودت را در ذهن من جا گذاشتی‌ ، بوی عطر تو هدیه هر روز تو به من است .میدانم فاصله‌ها دور است .هدیه تو به دست من رسید .پرستو‌ها به شهر ما سفر کردند .ممنون از بهار  .درخت تو هم شکوفه کرد ،دیگر از خدا چیزی نمیخواهم .امیدوارم همیشه این روز را جشن بگیری ،تا روزی که این دنیا پا برجاست ،تا روزی که اسمی به نام وطن هست ،اسمی به نام نوروز ،اسمی به بزرگیه ایران ،نامی به گرمی      «ایرانی»