بایگانیِ فوریه, 2013

.روح سرگردان

منتشرشده: 26 فوریه 2013 در 3/6/2012

روزها به آن فکر می‌کنم و شبها در خواب می‌بینم .از کجا آمده‌ام و به کجا خواهم رفت و چه کاری میبایست انجام می‌دادم ؟ …هیچ ایده‌ای ندارم .روح من از جای دیگریست ،به این اطمینان دارم و میدانم به آنجا باز خواهم گشت .روح سرگردانی که اسیر این تن‌ خاکیست و وزنه‌ای به آن آویخته شده به نام وجدان ،به نام قلب ،به نام عشق .خاک ریزه‌های این زمین، شاید زخمی بر پیکر تحمیل شده بر این روح به جای بگذارد و آهی بکشد و خود را از درد خلاصی دهد ولی‌ آن روح سرگردان چاره‌ای جز تحمل درد ندارد،شاید زمانی‌ این بدن به خودش آید و به دنبال راه حلی‌ باشد برای ترمیم .روح سرگردان برای مردگان نیست ،روحیست که می‌دانست قرار است برای مدت کوتاهی انسان را جان ببخشد ولی‌ این دنیا زنجیری به پای او بست و زمین گیرش کرد .زنجیری به نام وسوسه ،پول ،سیاست ،زیبائی برون ،نفرت .احساسی دارم که انسان در هنگام مرگ ،روح جوانی خواهد داشت ،یک نفس عمیق می‌کشد ،و با لبی خندان نشان از ترک این روزگار بدن را به حال خودش میگذارد .

Advertisements

پنجاهمین

منتشرشده: 20 فوریه 2013 در 3/6/2012

احساس خاصی‌ برای نوشتن پنجاهمین متن کوتاه خودم دارم .برای من شبیه فتح قلّه اورست می‌مونه سختی راه قسمت کوچکی‌ از سفر ماست ،ولی‌  پیدا کردن راه اصلی‌ و خارج نشدن از مسیری که از قبل طراحی‌ کردی، کاری‌ست مشکل و شاید خطرناک .نوشتن ،مثل جاری شدن آب در رود خانه میمونه .در ابتدا شروع می‌کنی‌ ،موضوع رو انتخاب می‌کنی‌ ،کلمات تورو با خودشون میبرند ،از مناظر زیبا لذت می‌بری ،میتونی حس کنی‌ که کلمات در مسیری میرند که از قبل تعیین شدند ،ولی‌ هر چه به جلوتر میری سنگ‌ها زیاد تر می‌شند .موج احساسات، قایق رو تکون میدن ،لحظات خوب زندگی‌ میشوند پاروی تو و خشم و نفرت، جریان پیچ در پیچ آب .از این جریان لذت می‌بری ،موج‌ها آدرنالین ذهنت رو بالا میبرند .برای رسیدن به نقط اوج داستان ،پارو می‌زنی‌ ،دیگر از مناظر زیبای اطراف خبری نیست .به دنیای میروی که دیگر به تو تعلق ندارند .به جهانی وارد میشوی که در تسخیر دنیای قرار دارند با نام دنیای مجازی ،اخبار ،اخبار،اخبار .خطرناکی راه در اینجاست که بعضی‌ وقت‌ها انقدر جریان آب زیاد می‌شه که پارو زدن ،اثری نداره ،من در ذهنم تکرار می‌کردم «من مینویسم پس هستم».میدونم برای ادامهٔ راه باید دوباره پارو رو بدست بگیرم ،از سیاست مینویسم ولی‌ این مردابی بیش نیست ،از عشق مینویسم و این نسیم صبح گاهیست  .از تنفر مینویسم و این نوید دهنده یک روز آفتابی‌ست .از ذهن کپک زده مینویسم و این خنده‌ی یک دوست قدیمی‌ست ،از جدایی مینویسم و این رسم زمانست ،با من بوده ،خواهد بود و همیشگیست

خدا روح من رو مورد رحمت قرار بده، برای تو رو هم همینطور ،شاید بتونیم از برزخ بخوایم یک کمی‌ بیشتر برای ما صبر کنه .نمیدونم چرا همیشه فکر می‌کنم که داریم گناه می‌کنیم ول چرا نباید زمانی‌ برای جبران مافات داشته باشیم ؟ولی‌ خوب همیشه یک مرد پیری کنار خیابون ایستاده یا تصویر زن فقیری برای لایک وجود داره.یادم میاد هر وقت یک نون رو از زمین بر میداشتم و میگذاشتم کنار یک راست می‌رفتم سر در بهشت و بر می‌گشتم ،ولی‌ خوب برای یک نگاه زیر چشمی تا ۲ روز در عمق جهنم سپری می‌کردم.

خدا روح همهٔ مارو قرین رحمت قرار بعده .دستمال صلح رو در دست گرفتیم ،هرکی هم به ما تیکه انداخت چیزی نگفتیم ،دویدیم و دویدیم ،آخرش هم بهمون گفتند» فتنه «.ولی‌ خوب ،بوده زمانیکه یک عده‌ هم با اسم ما بزرگ شدند و معروف .خیر خواه معروف ،فعال حقوق بشر معروف ،کگردان معروف ،همه هم خدارو شکر وضعشون از ما هم بهتر شد .

خدا همهٔ مارو ببخشه .لبام خشک شده .نوشیدنی احتیاج دارم ،قانونی ،غیر قانونی ،تلخ شیرین .گیجی و سرگیجش و جهنم برای من ،نصیحت و لبان گاز گرفته و امر به معروف برای بقیه .تا حالا نپرسیدم جزای فکر کردن به کار نادرست چیه ؟

خدا من رو ببخشه ،یک دوست داشتم هر روز با یک «نامزد»میرفت خونش .فکر می‌کنم تا حالا گناهاش با دعاهای من بخشیده شده .حرص کارهای دیگران رو هم خردیم .امیدوارم خدا حرص خوردن‌های من رو تو اون دنیا حساب کنه ،شاید فرجی حاصل بشه ،نسیم خنکی از بهشت به سمت ما هم بیاد .شاید اون موقع جزای فکر کردن به کار نا درست تو نمره‌های آخر ترم بود .

اصلا اگر خدا ما رو نبخشه پس کی‌ رو می‌بخشه .چرا مسیح خونش رو ریخت برای پاک کردن بنده‌های خودش .پس ما چی‌ ؟وجدان خرابش افتاد برای ما ؟؟اصلا گناه چیه ؟خوب البته پیامبران گناه‌ها رو در انواع مختلف دسته بندی فرمودند ولی‌ دقیقا کی‌ احساس گناه باید کرد ؟چرا من که بزرگ‌ترین گناهم فقط فکر کردن به اون هست باید خودم رو وسط جهنم ببینم ولی‌ یک عده‌ انگار نه انگار .شاید هم مشکل از خوده منه .شاید من خودم اشتباه فکر می‌کردم .در هر صورت خدا آخر عاقبت من رو به خیر کنه ،شما خودت رو نجات بده برای من دیر شده .

هنوز فکر می‌کنم آدم‌ها باید همدیگر رو دوست داشته باشند .آخرین باری که این حرف رو زدم ۳ سال پیش بود ،الان یه نگاه به گذشته کردم ،با اخبار‌های که دیدم و شنیدم ،کار‌های که مردم با هم انجام میدن ،و باعث شد خیلی‌ زیاد فکرم رو به خودش مشغول کنه .آدم‌ها باید همدیگر رو دوست داشته باشند چون دوست داشتن تنها چیزی بود که بعد از این همه سالها هنوز برای من مونده .این همه نفرتی که از خبر به من منتقل می‌شه ،این همه خبر‌های بد و تکون دهنده .من هنوز معتقدم آدم‌ها باید همدیگر رو دوست داشته باشد .برای خودم هم عجیبه که هنوز اینطوری فکر می‌کنم .شاید بعضی‌ وقت‌ها میخوام یقهٔ طرف رو بگیرم و یه چپ و راست نثار کنم .یا دستم رو بذارم روی بوق و از کنار ماشین جلوی رد بشم .یا بلند داد بزنم و بگم تو رو خدا بفهم ،یا بگم «آخه بیشعور » .ولی‌ الان که فکر می‌کنم می‌بینم کارم درست بود که هیچ کدوم از این کارها و انجام ندادم .راستش الان فهمیدم این جمله تمام وقت باهم بوده ،توی یک نفس عمیق ،و یک آاه بلند معنا دار .

روزی همه به این نتیجه خواهیم رسید همین شعار مسخره، نجات دهنده دنیا می‌شه .نمیخوام کسی بهم یک شاخه گًل هدیه کنه ،نمیخوام منو بغل کنه و بهم بگه «برادر دینی من ترا دوست دارم » یا هر روز یک لبخند بی‌ معنی‌ تحویل من بده ،فقط بهتره دنیای ایده ال خودمون رو از اینجا شروع کنیم که فقط به هم آسیب نرسونیم .

اگر روزی به این فکر کردم که دیگه فرقی نمیکنه دوست داشتن ما آدم‌ها ….خوب حتماً سیاست مدار میشم شعار یار دبستانی برای آدم‌های که میخوان دنیاشون یک روزه درست بشه

به یاد حمزه

منتشرشده: 4 فوریه 2013 در 3/6/2012

آقا ما یه رفیق داشتیم اسمش حمزه بود ،بچه لات ،خلاف ،سیبیل تا بناگوش آویزون ،یعنی‌ دو کلوم حرف بقول خودش «سوسولی» یا همون مودبانه از دهنش نشنوفته بودیم .آقا ولی‌ مرام اندازهٔ آبشار نیاگارا ،معرفت اندازهٔ دشت ،وسیع آقا وسیع .به جان خودم حرف میزد آدم ستون بدنش می‌لرزید به مولا .سر تا بدنش ۱۰۰۰ تومنم نمی ارزید ولی‌ برو بچه‌ها حرفشو میخریدن ولی خوب اگرم نمیخریدن ه ه ه براشون گرون تموم میشد .آقا ما زدیم تو کار این رفیق .ببینیم کیه ،چی‌ کارست ،از کجا اومده ؟خلاصه سرتو درد نیارم .با هم ندار شدیم ،می‌رفتیم میومدیم ،خلاصه رفاقت داشتیم .یه روز نشست بغل ما ،گفتم داداش تو لکی ؟گفت دلم تنگه !!!گفتم داداش نبینم غمتو ،،،گفت :تا حالا عاشق شدی ؟گفتم داداش یه نگاه به ما بنداز ،عاشقی مال بزرگونه .عاشقی دل‌ دریا می‌خواد و یه ریزه جیگر و یه کفو دست قلوه که وقتی‌ عاشق شد تند تند بزنه ،تازه زبون میخواد که اصلا اونو شرمندم .گفتم داداش چیزی شده ؟چیه فیلت یاده هندستون کرده ؟گفت همه تا این قیافه من رو می‌بینن سریع جفت می‌کنن ،فکر می‌کنن من دل‌ ندارم ،والا به مولا مام دل‌ داریم .گفتم خوب حالا کی‌ هست ؟گفت ما که داداش، با هم نداریم ولی‌ دلم شده صحرای کربلا ،آب و به روم بسته ،زبونم بند میاد .به دور خیره شد و برام تعریف که طرف کی‌ هست چه شکلیه .تموم مدت به این فکر می‌کردم که این عاشقی چیه که دل‌ سنگ و هم نرم میکنه .

۲ ماه بعد از اون تاریخ دیگه اون رفیق رو ندیدم .خیلی‌ دوست دارم ببینم چیکار میکنه ،کجاست؟خود من هم تازه حرف زدن یاد گرفتم ،زیر سایه پرودگار مشغولیم خدا و شکر .ولی‌ چیزی که یاد گرفتم از اون رفیق این بود که طالب و مطلوب ، شعر نا نوشته از یک کتاب هستند  ،که اون هارو باید از از عمق سختی‌ها بیرون کشید ،از جداییها ،و حتا می‌شه مثل رفیق ما تو دل‌ سنگ هم پیدا کرد .

مطلوب رو می‌شه در آسمان‌ها پیدا کرد ،هم در پشت پنجره که شب‌ها با صدای آواز گوشهٔ پرده رو کنار میزنه و به اون گوش میده ،فقط انسان باید طالب باشه ،بعد از اون هیچ چیزی معنای نداره …

فتوشاپ مغز

منتشرشده: 3 فوریه 2013 در 3/6/2012

یک ضربدر در ذهنم کشیده بودم تا تو را یادم نرود .دیروز صفحات ذهنم را ورق می‌زدم ،ضربدر را دیدم ولی‌ تو را یادم رفت .ضربدر را پاک کردم. ایندفعه اسمت را نوشتم ،شاید تا آبد بمانی .کاغذ سفیدی پیدا کردم ،لابلای صفحات خط خطی ذهنم عکست را کشیدم .خوشحال و خندان دفترم را بستم .با فتوشاپ مغزم عکست را در پست زمینهٔ اسمت گذاشتم ،خودم را هم تگ کردم ،ویروس بودی هکم کردی .تایم لاین وجودم پر بود از خاطرات تو .با تمام وجود کمبودت را احساس می‌کردم .از ناراحتی‌ و حرص تمام ذهنم و هرچیزی که مربوط به تو بود را بلاک کردم ،همه را به یک فایل فرستادم و رو اون نوشتم «تقصیر من بود یا تقصیر تو نمی‌دانم «.ولی‌ ریسایکل ذهنم هنوز پر بود از عکسهای ویرسی تو .باز هم در ذهنم ضربدر زدم که هر وقت تو را در گوشه‌ کنار عکس‌هایم می‌بینم فایل تو را باز نکنم ولی‌ نمی‌دانم چرا باز یادم میرود آن ضربدر برای چه بود ؟