بایگانیِ اکتبر, 2012

برقص

منتشرشده: 30 اکتبر 2012 در 3/6/2012

برقص زمانی‌ که صدای شکستن شیشهٔ کودکیت را میشنوی ،برقص زمانی‌ که خودت را در آینه میبینی‌ ،برقص هنگام زد و خورد ،برقص از صدای همسایه که عقلت را برد ،برقص زمانی‌ که از دنیا خسته‌ای ،برقص زمانی‌ که دلت را به هیچکس نبسته‌ای ،برقص زمانی‌ که با خودت هم قهری ،به خودت هم شک داری ،به هر دلیلی بی‌ هیچ هدفی .برقص بدون صدا بدون آهنگ تنهای تنها .برقص با آهنگ رومی ،سرت را پایین بنداز بچرخ و بچرخ تا زمانی‌ که تو هم خلصه را احساس کنی‌ و ندانی از کجا آمده ای، از کدام مرز و بومی ؟برقص زمانی‌ که دنیا با تو سازگار نیست ،بخند زمانی‌ که جاذبه، گونه‌هایت را به سمت پایین میکشاند ،بخند اگر هنوز در پاهایت جانی هست ،برقص اگر خدا هم سرش جای دیگری گرم است… با تو نیست .برقص اگر از مردانگی به دور است ،برقص اگر در انتهای تونل نوری هست .در هر حالتی‌ هر شکلی هر جای اگر احساس کردی به غیر از خدا کسی را نداری شادی کن چون او همانجاست…کنار دستت ،روبروی تو ،برقص و به هیچکس نگو ،این فقط بین تو و خداست .

Advertisements

منتشرشده: 24 اکتبر 2012 در 3/6/2012

 سالیانی پیش به دور از هم همه‌های که در مغز ما میچرخند و میچرخند و خوب و بد را آنطور که خودشان میخواستند تعریف میکردند روزی رسید که برای مدت زمان کوتاهی هم که شده نگاهی را تجربه کنم که پاکی و صمیمیت از سر و روی زیبای او می‌بارید .او به ظاهر خاکی و صورت تمیز نشده و لباس نه چندان زیبای من توجّهی نداشت .او می‌خواست محبتی را به من نشان دهد که من تجربه اشٔ را نداشتم .او هم صورت زیبایی داشت هم سیرت فراموش نشدنی که بعد از این همه سال نمیتوانم او را فراموش کنم .او با فرهنگی بزرگ شده بود که برای من ناا آشنا بود .خانه‌ای که او در آن زندگی‌ میکرد دیوار آجری رنگ نکرده‌ای داشت که در آن رو به کوه باز میشد .پشت به جاده که صدای ماشین‌ها در لابلای موسیقی‌ محلی گم بود .صدای آهنگ به گوش ما رسید .برای ما مثل این بود که می‌خواهیم به موزه تاریخ باستان سری بزنیم ولی‌ برای آنها مراسمی بود که سالیان سال بود اجرا میکردند .ابتدا با نگاه‌های مواجه شدیم که کاملا انتظارش را داشتیم ولی‌ بعد از چند دقیقه همه چیز تغییر کرد .انگار ما جزی از آن خانواده‌ها بودیم .نگاه من به جمعی از دخترها و پسر‌های خیره مانده بود که دست در دست هم با همان آهنگ محلی میرقصیدند و شادی میکردند .ناگهان دختری با لباس محلی و چشمانی که ترجیحا ترکیبی از رنگ‌های متفاوت بود ،قهوه‌ای ،سبز ،نارنجی‌ ،آبی‌ … وارد زاویه دید متحیر من شد .ناگهان مردمک چشم من به سرعت نور بزرگ شد تا بتواند این تصویر را ثبت کند …. و باز هم خیره ماند … .

شاید در آن لحظه ،مبهوت صورت او بودم ،شاید کسی به این راحتی‌ و به این سادگی و با این ظاهر ناا اراستهٔ من ،از من اسمم را سوال نکرده بود ولی‌ اکنون که فکر می‌کنم ،داشتن چنین طرز فکری چنین اعتماد به نفسی ،،،گرفتن دست من بین فامیل او ،درخواست او برای پیوستن من به جمع و رقصیدن با آنها، نشانی غیر از داشتن فرهنگ اصیل و تعریف نشده ، آنها نبود .فرهنگی فرای قوانین مذهبی و دولتی ،به او میگفت :»مهمان حبیب خداست» 

نگاه او محبت آمیز بود ،هیچ تعریفی نداشت .فقط من غریبه بودم او مهمان نواز .۱۲ ساعت راه چقدر میتواند یک فرهنگ را انقدر تغییر دهد ؟شاید دنیای آنها هنوز تعریف نشده بود ،دوستی یعنی‌ دوستی ،محبت یعنی‌ محبت ،پسری غریبه یعنی‌ من، که امروز هر جا باشم درسی را که آن‌روز به من دادند فراموش نمی‌کنم .

او میتواند هر جای این سرزمین باشد ولی‌ صمیمیت او در دلم من باقی‌ خواهد ماند .