بایگانیِ سپتامبر, 2012

طرف ما

منتشرشده: 30 سپتامبر 2012 در 3/6/2012

از هر طرف که نگاه می‌کنی‌ سایهٔ سیاه سیاست، بر روی دنیای ما نقش بسته ،از هر طرف که در این رود خانه شنا می‌کنی‌ ،جاذبه زمین تو را به سمت سرازیری سیاست میکشند .ولی‌ هنوز روزنه‌ای هست که نور به داخل به تابد و ماهیانی هستند که با تمام توان خود به عکس جهت جریان آب شنا میکنند .طرف ما از بدو تولد ،طرف آزادی و آزدگی بود .طرف ما محبت بود ،خانواده بود ،دوستانی بود از جان عزیز تر ،صلح بود و آرامش.تا این که روزی روزگاری ،از هر طرف که نگاه میکردی به بن بست میرسیدی و تنها راه نجات طی‌ کردن راهی بود که از طرف ما بسیار فاصله داشت .طرف ما با طرف آنها اگر چه از نظر جمله یک معنی‌ داشت ولی‌ از لحاظ مفهوم،دنیا اختلاف .طرف آنها تفنگ بدست بودن رمز بودن بود ،بکش تا کشته نشوی .شعار‌های با طعم تلخ تلخ سیاست .هدف از رفتن ،هموار تر کردن راه خاکی زندگی‌ بود ولی‌ فکرش را هم نمی‌کردم یک روزی من با افکار قبلی خودم تن‌ به چنین تصمیمی بگیم .از بخت بد ما در همسایگی کشور ما تحولاتی در حال شکل گیری بود که تا نزدیکی‌ ما در حال پیشوری بودند ،اسلحه‌ها بدست ،خشاب‌ها پر ،خمپاره‌ها آماده

،و من هم هیچوقت فکر نمی‌کردم زمانی برسد که به خواهم نه برای تمرین بلکه در واقعیت ،از این‌ها استفاده کنم .ولی‌ این واقعیتی است که میگویم .من در خونم بیانات در جریان بود،»نزاع و جدال‌شان دارندگان است و بس» ،طرف ما ریختن خون یک انسان حرام بود .ولی‌ من دیگر نمیدانستم طرف من کدام سمتی است .شبها با اسلحه و پتو و لوازم آماده به رزم میخوابیدم ،و دعا می‌کردم فقط خبر حرکت به ما ندهند ولی‌ …. دینم را چه کنم .جنگیدن برای وطن ،طرف چه کسیست ؟ولی‌ من برای هیچ طرفی نمی‌رفتم .من در ذهنم آماده برای رزم بودم برای هم رزمانم .برای همان دوست و خانواده برای طرف ما .و حالا این آقا میفرمایند «در این جنگ هیچکس بی‌ طرف نمی‌ماند» .طرف شما»یک شبه ،یک شبه بد خوف » .ولی‌ این طرف ما ربطی به سمت و سؤ نداشت .سمت شما سیاست و حزب است ،چیزی در شهر بازی باید دنبالش را بگیرید .من از طرف همان گروهی بودم که شما تهمت خیانت به کشور را به آنها می‌زنی‌ ،از طرف همان جوانانی فقط خواهان داشتن یک طرف ،بیطرف هستند .من تا مرز دادن خون خودم برای این کشور رفتم و هدفی جز کمک کردن به هم خدمتی خودم نداشتم ولی‌ اکنون بدنم میلرزد اگر یک روز خون من به نام شما و طرف شما هدر میرفت .

شما راست میگوید ،هیچکس بیطرف نمی‌ماند ،ولی‌ طرف ما با شما از زمین تا آسمان فاصله دارد .

Advertisements

وقتی‌ صحبت از وطن پرستی  می‌شه ناا خود آگاه ذهن آدم به دوران مشروطیت بر می‌گرده ،انگار که وطن پرست بودن یک خواست شخصی‌ نیست ،بلکه طرفداری از یک گروه و شاخهٔ خاصی‌ هستش و باید مواظب جواب دادن بود ،یا حتا آزادیخواه بودن ،که الان باید پرسید آزادی از چی‌؟آزادی از زندان ؟از یک تفکر خاص؟

از همهٔ کلماتی که زمانی‌ فقط معرف احساس وطن پرستی و آزادی خواهی‌ یک شخص بوده سؤ استفاده شده ،و افکار مردم داخل تونلی به نام حزب گشته که خاصه زمان و مکان به دنبال راهی برای نجات میگردند، پرچم آنرا بالا ببرند و در آخر همه چیز به نام وطن پرستی و آزادی پایان میابد .

چرا صحبت از اصلاح طلب میشود می‌‌پرسند :چپ گرا یا راست گرا ؟مگر اصلاح طلب بودن سمت و سوی دارد؟

چرا ملی‌ گرا بودن مساویست با سلطنت طلبی؟

چرا لیبرال‌ها شاخه بندی هستند؟

جبهه‌ مشارکت ، آباد گران ،اعتدال و توسعه ،عدالت خواه ،فداییان ،اعتدالییون ،اعتدال ملی‌ ،زحمت کشان ،جمهوری خلق …

با شنیدن اسم بسیاری از این گروه‌ها ،انسان به یاد قتل و کشتار‌های می‌افته که زیر پرچم این اسم‌ها ولی‌ به کام انسان‌های از خدا بی‌خبر و ظالم انجام میگیره و مردمی که با نادانی خود هنوز با این افکار زندگی‌ میکنند و بعد از این همه سال باز هم دور هم جمع میشوند و از عقاید اشتباه خود دفاع میکنند ،و عده‌ای هم در کنار ایستاده اند و از دور مراقب رفتار آنها هستند که در مواقع ضروری ،یا افکار جدید تری تزریق کنند یا سلاح  های خود را که در انبار‌ها خاک میخورند به آنها بفروشند ،که هم کنترل جمعیت میشود و هم کار را که کرد ،آن که تمام کرد .

هر روز حزب‌های قدیمی پاک میشوند و احزاب جدید به بازار می‌‌آیند ،با اسم‌های که در کلمه زیبا، ولی‌ در معنا‌ هزار رو یک جور بند و تبصره مستور .

 کورش کبیر یا یعقوب لیث ،آرش کمانگیر یا یزدگرد یا نادر شاه ،ستار خان و باقر خان ،آنها برای کدام حزب جنگیدند ؟مگر آزادیخواه نبودند ؟مگر وطن پرست نبودند ؟یک ملی‌ گرا ،آباد گر‌ ،عدالت خواه ،البته شاید آنها هنوز از در آمد حاصل از «مزرعه داری» خبر نداشتند و گر‌ نه می‌توانستند به جای لشگر کشی به نقاط دور دست برای حفظ امنیت ،به شهر‌ها شمشیر و اسلحه میفروختند که هم پولی‌ به خزانه واریز میشد و هم دیگر خسته راه نبودند .

یک زمانی‌ رنگ سبز رنگ زمین بود و بس.

و حتا همین حرف‌ها هم بوی سیاست میدهند ،شاید همین الان یک حزب جدید در حال شکل گیریست.

379487_128552450640130_997583987_nجورج اورول :نویسنده‌ای که کتابهایش چندین سال قبل از فعل و انفعالات داخل ایران نوشته شده بودند ولی‌ گویی زندگی‌ کنونی ما از همین کتابها سرچشمه گرفته اند .هنگام خواندن کتابهای او ،تمام مدت به این فکر فرو میروی که فقط عاقبت داستان چه میشود؟با خط به خط این داستان میتوانی ارتباط برقرار کنی‌ .زمانی‌ که عکس رهبر یک کشور کمونیست بر دیوار تمام ساختمان‌ها نقش بسته ،تا از فکر اینکه چه کسی به تو دستور میدهد غافل نشوی و حال این که اصلا چنین شخصی‌ وجود خارجی دارد یا خیر ،خود مساله ایست که شخصیت اصلی‌ داستان تمام مدت به آن فکر می‌کند و او را میرنجاند .یک تله اسکرین که هر فکر اشتباهی که به ذهنت خطور می‌کند از ناا کجا آباد ظاهر میشود و افسرانی که به خانه میریزند و او را در هنگام هم خوابی با عشق چندین ساله اشٔ دستگیر میکنند و با گرفتن کار و آینده اشٔ، به این نتیجه می‌رسد من به عنوان شخصیت اصلی‌ این داستان چاره‌ای جز تسلیم شدن در این کتاب ندارم و  در یک سلمانی عشق گذشته اشٔ موهایش را کوتاه می‌کند و او با خمودگی کامل سعی‌ می‌کند نوازش دستان او را به خاطر بسپارد .

مزرعه‌ای که خوک‌ها نقش اصلی‌ را بازی میکنند ،جانورانی باهوش که یک عده حیوان از آنها تبعیت میکنند و سگ‌های که از کودکی تربیت شده بودند برای روز مبادا که اگر زمانی‌ کسی فکر کند، به او حمله کنند و بقیه حیوانها از این گروه حساب ببرند .یک تختهٔ سیاه بر روی دیوار که قوانین روی آنها نوشته میشد و هر روز این قوانین در حال عوض شدن بودند.

من خواننده با کمی‌ تغییر در شخصیت‌های این داستان میتوانم جایگاه خودم را در بین آنها پیدا کنم .یک الاغ ،یک اسب ،خروس ،یا یک خوک باهوش روشن فکر که به دنبال راه حل می‌گشت .اینکه چرا زندگی‌ ما با این کتابها گره خرده جوابش کار ساده ایست.

بهتر است با واقعیت کنار بی‌ آئیم،و مقداری عمیق تر به ماجرا نگاه کنیم .در هر دورهٔ زمانی‌ انسانهای زیرک و توانا به این دنیا وارد میشوند .یک عده فیزیک دان میشوند ،عده دیگر شیمی دان ،دکتر‌های توانا ،و حتا شأعرین و نویسنده و یک عده هم سیاست مدار .این قشر سیاست مدار انسانهای بسیار خوش فکر، قدرت مند از لحاظ تصمیم گیری و خوش زبان هستند و نسبت به دورهٔ زمانی‌ ،نوع نگرش آنها به جامعه ،و تأثیری که محیط در گذشته بر آنها گذاشته میتواند مفید و حتا مخرب باشند .پیکان افکار من بسوی گروه مخرب خواهد بود چیزی که جورج اورول با آن بسیار درگیر بود.

این گروه زمانی‌ که از بد حادثه و نگون بختی امثال من به قدرت میرسند، مطمئناً با اطلاعات کامل قدم بر می‌دارند و سعی‌ میکنند نه برای امروز خود، بلکه برای سالهای متمالی جای خود را محکمتر کنند ،به دیگران به فهمانند رئیس کیست و قانونی که به اجرا می‌گذرند بر گرفته شده از تجربیات گذشته است .آنها می‌دانند که مردم چه میخواهند و فقط با همان ناداشته‌ها سر میکنند و با قوانین به ظاهر جدید تر هر روز به تو تلقین میکنند که این همان چیزی است که میخواستی‌ .

شاید بعضی‌ وقتها به این فکر می‌کنم که به خاطر این هوش و ذکاوت باید به آنها احترام گذشت که طرز فکر یک ملت را به چه راحتی‌ به بازی میگیرند و به این فکر می‌کنم که گیرم آنها بازی گردانند ،من چرا باید با پای خودم به مزرعهٔ‌ حیوانات پا به گذارم ،مزرعه‌ای که شاید در واقعیت نباشد ولی‌ در ذهن من امیدوارم در حال خشکیده شدن باشد .این کتاب‌ها به تو ثابت میکنند که این فقط من نیستم که تجربه می‌کنم ،بلکه سالهاست که ملتها با اشکال گوناگون چه به اسم مذهب و خدا و  چه با سرابی به نام خوشبختی به دست انسانهایی فرصت طلب به جلو رنده میشوند ،و چشم تو را یا با روسری و مشت می‌بندند ،یا با شعاری به نام آزادی بیان و شراب ،و خوابی که بعد از بیدار شدن به این نتیجه میرسی‌ که فکر نمی‌کنم پس مینوشم ،و این از چماق هم بد تر است .

tarkiby az romance va zehn kapak zadeh

منتشرشده: 15 سپتامبر 2012 در 3/6/2012
حرف‌های برای گفتن دارم ،حرف‌های که شاید طاقت شنیدن آنرا نداشته باشی‌ .۲ ۳ روزیست، صورت من از سیلی‌‌های که به خودم میزنزم سرخ مانده اند ،شاید شرم دیدار تو در بطن این رنگ پنهان بماند .چند روزیست به روشن کوه فکر می‌کنم ،شهری که بهشت را برای من انکاری بود ،بگذار پوستم حرارت آتش دیدار با تو را حس کند ،فکرم را به حال خود بگذار .این روز‌ها تمام وقتم ،نامه نوشتن است تو بس ،و کاغذ‌های که مچاله مانده اند کنار دیوار .فکر نوشیدن شراب شیراز ،مرا مست می‌کند تا جای که با مستی و راستی خود طوماری می‌نویسم از احساسات از اشتباهات از دیدار از نگاه ،ولی‌ زمانی‌ که بوی قهوه سرد شده کنار دستم یک سیلی محکم به صورتم میزند ،نگاهم باز میگردد به گوشهٔ اتاق .زلزله‌ای در فکر من وجود دارد که هر چند وقت یک بار به سراغ من می‌‌آیند ،وقت و بی‌ وقت .بدنم از ترس و وحشت میلرزد ،حس یک بدن زنده زیر آوار ،و به تو فکر می‌کنم که کی‌ به سراغم خواهی‌ آمد ؟ کاش مرا میبخشیدی ،کاش وقتی‌ تو را دوباره می‌بینم ،به من نگاه کنی‌ و یک لبخند بزنی‌ .دیگر هیچ چیزی از خدا نخواهم خواست ،شاید بتوانم دوباره بخوابم ،بابا ۲ روز نخوابیدم به خدا از غذا افتادم حالا نبخشیدی‌ام …دیگه خود دانی‌ گفتم شاید طاقت شو نداشته باشی‌ 🙂