بایگانیِ ژوئیه, 2012

خب گذشت ،،،خوب گذشت

منتشرشده: 26 ژوئیه 2012 در 3/6/2012
من سربازی که بودم سیلی زیاد خوردم .از اون سیلی‌های که برق از چشم آدم میپره ،نه ،،واقعا برق از چشم آدم میپره ،چپ ،راست ،چپ .اولین بارم بود .درد داشت، برای یه لحظه، ولی‌ درد بیشتر زمانی‌ بود که افسر داشت به سمت من می‌‌اومد .از زمانی‌ که سر پست خواب بودم و در یهو باز شد.اون اومد سمت من و چون پوتین پاهام بود راحت پیدام کرد ،قدم اول ،دوم ،فهمیدم کارم تمومه ،،،برق ،برق ،برق … .فرداش جالبتر بود ،نگهبان‌های کّل اون روزو جمع کرد ،گفت :»بخاطر فلانیه سگ ،بشین ،برپا بشینن ،برپا » و البته اون «فلانی» من بودم . ههه ،سرم پایین بود می‌گفتم بچه‌ها شرمنده .ولی‌ ۱ ساعت بعد همچی فراموش میشد ،عصر همه بزن برقص و مام که مطرب «(خال سیه داری قربانت شوم من … )»عجب دورانی بود .میبینی‌ ،چیزی از یاد آدم نمیره .اگه میشد با یه کلیک همچی رو پاک کرد خوب بود ولی‌ نمی‌شه .یا اصلا نمی‌شه گفت اون روزا بد گذشت یا خوش گذشت ،اصلا احساسی‌ دیگه ندارم ،فقط یه خاطره میاد و رّد می‌شه …سر آب چقدر دعوا کردیم ،چقدر ناراحت شدیم وقتی‌ بابای رفیق مرد ،چقدر تو لجن غلط زدیم ،زیر بارون نگهبانی دادیم ،و چقدر خندیدیم و شوخی‌ کردیم بعد از همهٔ اینها .همیشه روزهای اول خیلی‌ سخت می‌گذره ،اصلا نمیگذره ،فکر می‌کنی‌ این روزها برای همیشه ادامه داره ،ولی‌ خوب من اینجام .هیچوقت اون دوره رو جزو روزهای زندگیم قرار ندادم ولی‌ خیلی‌ شبیه زندگی‌ معمولیه ما آدماست .همیشه فکر می‌کنیم ما بد بخت‌ترین آدم هستیم و این زمان بد‌ترین دوران زندگی‌ ماست و تا همیشه ادامه داره ،ولی‌ حتما بعدش شادی کن و خوش باش حتا به زور چونکه وقتی‌ می‌خوای خاطره بنویسی‌ یه لبخند کوچیک کنج لبت باشه و بگی‌ «خب گذشت ،،،خوب گذشت » .
 
Advertisements

لئو تولستوی و نگاه چشمان …???

منتشرشده: 11 ژوئیه 2012 در 3/6/2012
چقدر من به اطراف خودم بی‌ توجه هستم .به هیچ وجه به انسان هایی که از اطراف من می‌گذرند توجّهی ندارم .رنگ چشم‌های آنها ،نوع راه رفتن ،گونه‌های رنگ خرده ،کراوات‌های راه راه .واقعا با خواندن این کتاب متوجه شدم چقدر ما انسانها جاذبه و شگفتی داریم ،چقدر متفاوتیم،چقدر تجسم شخصیت‌های این داستان آسان است ولی‌ آشنا نیست .چیزی که من به یاد داشتم نگاه‌های خیره به زمین ،دیدن سایه‌های که با تو حرف میزنند و نگاه‌های زیره چشمی که به طرز عجیبی‌ بر طرف کنندهٔ نیاز‌های درونی انسان است .همیشه برای این بیماری دلیلی هست ،شرم یا حیا ،سر بزیری ،تکامل جسمی‌ ،حرف‌های پشت سر .

دختری با لبهای صورتی‌ و پوستی‌ با موهای بور و شفاف او نشان از سنّ کم و شادی و نشاط او داشت .مردی که سبزیه بالای لبان او نشان از ناا پختگی و در عین حال قدرت و غرور جوانی او را داشت .آدم‌های که میشود آنها را جلوی خودت در حال حرکت ببینی‌ ولی‌ به این فکر فرو میروی که آیا در زندگی واقعی‌ من چرا این شخصیت‌ها به سرعت گردش گردن مرتبط هستند ؟چرا به جای اسم یا حتا بانو یا عالی‌ جناب خواهر و برادر بودند ؟ چرا باید رنگ سیاه آسفالت بیانگر حضور شخص دیگری باشد ؟

شاید وقتی‌ در مورد دختر ۱۵ ساله‌ای حرف می‌زنیم که عاشق شده است و قلبش تند می‌زند برای ما آشنا باشد ،ولی‌ به چشمان قرمزی که خون را در خود جمع کرده دقت نکردیم ،به زیاد شدن بزاق دهان که میشود از گلوی او فهمید ،به لباس مورد علاقه‌ای که پوشیده ،به عطری که از انتهای خیابان به مشام می‌رسد .

و شاید در مورد پسری ۱۵ ساله که عاشق شده .همه فکر کنند پسری که عاشق باشد از کیلومتر‌ها مشخص است ،ولی‌ دقت نکردیم که او سینه اشٔ از همیشه جلو تر است ،حرف‌های پخته تر میزند که جمع را در دست بگیرد ،نگاه او ماند گنجشکی که برای جفت خود آواز میخاند برق جدا گانه و خاصی‌ دارد .

پیره مردی که از قیافه پیداست چیزی به پایان عمر نمانده ،ولی‌ خنده‌ای می‌کند با رقصی که هیچ جوانی قادر به آن نیست .پیره زنی که هنوز با نگاه مرد جوانی که در همسایه گی‌ زندگی‌ می‌کند احساس جوانی خودش را باز میابد .

حتما فرقی بین نگاه هیز با دقیق نگاه کردن وجود دارد .چرا به یک گًل میشود از نزدیک نگاه کرد ولی‌ به یک صورت خیر ؟ چرا اصلا نگاه کردن تعریف شده است ؟چرا باید از یک کتاب شخصیت را فقط ترسیم کنیم ولی‌ با آن آشنا نباشیم .

چشم واقعا عضو عجیبی‌ از بدن انسان است .گردش خون زیاد میشود ،حرف‌ها یادت میرود ،عرق کردن و کلا حرکاتی که انسان را از تعادل می‌‌اندازد .

ای کاش میشد درد یک سیلی را تحمل کرد ،ای کاش آبرو با یک نگاه نمی‌رفت ،ای کاش میشد از نزدیک رنگ چشم را تشخیص داد ،ای کاش میشد یک جوش کوچک را متذکر شد ، ،،،،،،ای کاش میشد اسم غریبه را پرسید و آشنا شد .

ولی‌ لئو تولستوی شاید فقط کتاب نوشت و شخصیت ساخت ولی‌ تک تک آنها نشان از دقت طولانی مدت او به انسانهای اطراف خود بود ،زمانی‌ که از طرز راه رفتن یک مرد میشود فهمید که او دروغی در ذهن درد و زنی که با سرعت به تالار منزل وارد میشود و برقی در چشمانش دارد نشان از حرفی است که برای همه تازگی درد .ولی‌ هیچکس او را یک بی‌ سراپا یا چشم چران نخواند ،بلکه همین نگاه‌های دقیق او به اطراف، او را تبدیل به مردی کرد که کتابهایش هنوز به چاپ میرساند و از زندگی‌ او فیلم میسازند .