بایگانیِ ژوئن, 2012

وجدان

منتشرشده: 27 ژوئن 2012 در 3/6/2012

ولمون کن بابا ، چی‌ از جون ما می‌خوای .بذار به حال خودمون باشیم .۱۰۰۰ سال که همین کار و داریم انجام می‌دیم .خیلی‌ هم بدون تو خوش می‌گذره .فقط باید بعضی‌ وقت‌ها سرمون رو بندازیم پایین  ،یا چشمامون رو ببندیم یا گوش هامون رو بگیریم .می‌خوای وجدان مارو امتحان کنی‌ ،کدوم وجدان ؟وجدان انسان در روز اول خلقت زیر سوال رفت ،حالا به ما که رسیده باید تقاص همرو ما پس بدیم .مگه من گفتم مردی از سر نادونی یه مهد کودک تو خونه داشته باشه و بچه هاش مجبور بشن سر چهار راه آدامس بفروشن ،مگه من گفتم تو آفریقا خشک سالی بشه ،مگه من لایهٔ ازن رو سوراخ کردم،مگه من زمین رو تکون دادم که زلزله بیاد ،مگه من انقلاب کردم که حالا بخوام پشیمون بشم و بخوام واسه حماقت یه عده دیگه بیخودی شعار بدم.

مگه اسم تو وجدان نیست؟شما خودت رو تعریف کن برای من .داستان نگو ،تعریف کن. از قلب و احساسات نگو که اصلا حوصلشو ندارم .یه نگاهی به اطرافت بنداز ،وجدان عزیز شما با پول تعریف میشی‌ ،شما با پارتی و آشنا تعریف میشی‌ .وجدان عزیز یه نگاهی به خودت بنداز ، میدونم صورت زیبایی داری ،درخشان ،همرو خیره می‌کنی‌ ولی‌ بوی تعفن تمام وجودت رو گرفته . 

بدون تو حداقل شب‌ها راحت تر میخوابم .   واقعیت دردناکه .میبینی‌ من با خودم هنوز مشکل دارم .کار من به کجا رسیده که با یه لایک کردن و تعریف کردن برای بقیه حس اینو دارم که انگار دنیا رو نجات دادم .من فکر می‌کنم که اگه من برای بقیه تعریف کنم حتما یکی‌ یه حرکتی میکنه .ولی‌ نمیدونم که  من همونی هستم که باید کاری انجام میدادم ،یک جوان با آزادی کامل ،به قول خودش اومده که پیشرفت کنه ،دسترسی به اطلاعات داره ،هنوز انرژی زیادی داره که برای هدفش تلاش کنه و بجنگه ،ولی‌ حالا چی‌، توی مشکلات خودش داره غلط می‌زنی‌.اخر هفته بالا پایین میپره و تنها نصیحتی که از فامیل شنیده و یادشه اینه که جوونی کن و خوش باش .ولمون کن وجدان جان ،اگه اوضاع بد بود دنیا ۲ روزه ،اگر هم خوب بود ،کور بشه اونی‌ که نتونه ببینه ،والا 

وجدان جان همه فکر می‌کنن که تو رو دارن ولی‌ بذار یه واقعیت رو بگم ،تو هیچ ارزشی نداری زمانی‌ که پای منفعت شخصی‌ وسط بیاد ،زمانی‌ که بعد وجدان دردی می‌شه یه فیلم کمدی نگاه کرد ،وقتی‌ بعدش میگی‌ «آاه چقدر کار دارم «،   وقتی‌ خودمونو لوس می‌کنیم و میپریم بغل یه نفر دیگه ،وقتی‌ آدم خودش هزار و یک مشکل داره که فکر می‌کنه این سر درد‌ها از هوای گرم بیرونه نه از وجدان دردی ،      و دقیقا زمانی‌ که الکل اختراع شد درد تو با مستی آشنا شد،  

حالا شما سیگارتو بکش رفیق 

Advertisements

وقتی‌ بچه‌ها عاشق میشوند

منتشرشده: 14 ژوئن 2012 در 3/6/2012

سلام خوبی‌؟خوش‌حالم که دوباره اومدی .مثل همیشه برات میز رو چیدم،  ایندفعه گًل رز برات خریدم ،از همونی که دوست داشتی‌ …قبول دارم نور اینجا کمه ولی‌ خوب هیچی‌ جای شمع رو نمی‌گیره زمانی‌ که دو تا عشق رو به روی هم میشینن ..چقدر خوش‌حالم هیچکی اینجا نیست ،فقط من هستم و تو .کسی نیست که مزاحم بشه ،بگه تو با این دختر تو این اتاق تنها چیکار می‌کنی‌…آخه یکی‌ نیست بگه به شماها چه ربطی داره ؟می‌خوام از چشات تعریف کنم ،می‌خوام بهشون زول بزنم ،آالبته اگر ناراحت نمیشی‌ ،میدونی‌ من خودمم عادت ندارم به اینکارا ،من دوست دارم حرف‌های دلم رو با کسی که دوستش دارم درمیون بذارم ،نه با پسر همسایه و معلم مدرسه ،آخه آدم چی‌ می‌تونه به اونها بگه ،می‌خوام دست یکیرو بگیرم و باهاش حرف بزنم .اگه گریه کردم بغلش کنم ،می‌خوام صاف و ساده عاشق باشم ..راستی‌ من زیاد حرف می‌‌زنم نه؟ آخه حرف برای گفتن زیاد دارم ،اونجا میگن این کارا خوب نیست ،زشته ،چش چرونیه …ولی‌ من خیلی‌ خوش‌حالم که تو رو دارم ،و می‌تونم حرفهامو باهات بزنم .تو هم از من تعریف کن ،من خوشم میاد ،از لباس جدیدم ،از موهام ،تو که اصلا احتیاجی‌ به تعریف کردن نداری .حیف که اینجا مغازه نیست واگر نه بستنی خیلی‌ میچسبید .     میدونی‌ من چند وقتیه که فهمیدم از تو خوشم اومده ،یعنی‌ چجوری بگم در واقع پیدات کردم ،فهمیدم که، هستی‌،    فهمیدم که تنها نیستم،فهمیدم می‌تونم با بقیه بجنگم که تو دنیای من، زندگی‌ خصوصی‌ هم وجود داره ،قرار نیست همه چیز زندگی‌ من رو شما‌ها هم بدونید …یه چیزی مثل یه فضای خالی‌ ،جای که فقط من باشم و فقط تو ،نه کسی دیگه ،نه حتا موزیک ،بدون صدا .اینجا فقط یکم تاریک ،تو هم که اصلا حرف نمیزنی ،من که نمیتونم بجات صحبت کنم ،ولی‌ شاید اینجوری هم خوب باشه ،همونی که خودم می‌خوام میشنوم .فکر می‌کنم باید برم ،داره خوابم میبره  ،بهت قول میدم هروقت تنها بودم میام پیشت  ،هر وقت زمانی‌ برای صحبت داشتم ،زمانی‌ برای فکر کردن ،زمانی‌ برای تصور اینکه تو هستی‌ 

بیشعوری

منتشرشده: 7 ژوئن 2012 در 3/6/2012

امروز یک کتاب بسیار زیبایی به من معرفی‌ شد.کتابی‌ که با عنوان آن همگی‌ آشنایی کامل دارند.عنوانی که من تا بحال با آن فکر نکرده بودم.معمولا مثل نفس کشیدن به بودن آن عادت کرده ایم ولی‌ اهمیت آن را متوجه نشده ایم.می‌خواستم شروع به خواندن کتاب بکنم ولی‌ با خودم گفتم باید ببینم خودم در این مورد چه نظری دارم و طرز فکر خودم در این رابطه چگونه است.خود من جزو این گروه نه چندان خاص از انسانهای روی زمین هستم یا خیر؟اسم این کتاب «بیشعوری» است.از خودم چند سوال پرسیدم،و بسیار روشنفکرانه و مصمم از خودم سوال کردم «آیا من بیشعور هستم»؟ترجیحا انسان احمقی نیستم یا خنگ یا شاید زبان نفهم ولی‌ واقعا بیشعور کیست؟شاید هم به چند نفر گفته باشم بیشعور ولی‌ واقعا آنها انسانهای بیشعوری نبودند.همه انسانهای بودند مثل خود من .همیشه فکر می‌کردم انسانهای بیشعور انسانهای هستند با لباسهای پاره و بیسواد و قیافهاای کج و ما وج .ولی‌ بیشتر که فکر می‌کنم ،از معلمهای مدرسه گرفته تا دندانپزشک فضول محل،بچه محل‌های گرامی‌ ،از بقال سر کوچه گرفته تا همسایه‌های آفتاب پرست صفت که یه روز خوب بودند و یک روز بد.همه و همه برای من حکم بیشعور‌ترین هارا داشتند.و با زیاد شدن سنّ اسامی افراد هم به این لیست اضافه میشوند.در جمعی وارد میشوی و بوی یک جوراب نشسته تمام عصب‌های مغزت را میسوزاند.در خانه خوابیده‌ای و ناگهان صدای ضبط همسایه چرت زیبای ظهر گاهی‌ را میپراند.لباس زیبای مهمانی را پوشیده‌ای و یک نفر با یک قاشق ماست پذیرای افکار ناا زیبای تو خواهند بود (آخه بی‌…)و جالب‌ترین قسمت این ماجرا مواجه شدن من با این مسائل است.من اعتراف می‌کنم انسان بیشعوری هستم.اتفاقا هم اکنون پی‌ به این نکتهٔ زیبا بردم.عکس العمل من بد از تمام این اتفاقات حکایت از بیشعوری من بود و خوشحالم که به این قضیه پی‌ بردم.معلم ما که همیشه چرخش پنچر بود.دندانپزشک محل که از دست ما رنگ موهایش سفید شد.همسایه‌ها که یک پایشان دم در بود چون فکر میکردند یکی‌ زنگ در خانه‌شان را میزند.بقال محل کارش دویدن دنبال ما بود و قص آلا هذا…و ناراحت کننده‌ترین قسمت این ماجرا این است که من نمیدانام کی‌ و کجا و چه زمانی‌ این عمل را انجام می‌‌دهم.صبح سر کار میروم ،یکی‌ از همکاران بنده ۳۲ عدد از دندانهای خودش را به نشانه خنده به من تحویل میدهد و منی‌ که حس و حالی‌ ندارم خنده‌ای به او می‌کنم که تلختر از زهر است و نشانگر همین فعل مورد نظر ماست.در رستورانی نشسته‌ام و به موی فردی که آنطرف تر نشسته گیر داده ام،طرف مقابل به من نگاه می‌کند و با خندهٔ مفتزحی مواجه میشود که در بهترین حالت با یک صلوات ختم به خیر شود.شاید من به عنوان یک انسان باید می‌فهمیدم من تنها‌ترین انسان روی زمین نیستم و دیگران هم از سیارهٔ زهره نیامده اند.البته استفاده کردن من از افعال گذشته ترجیحا عوض شدن و برطرف شدن مشکل نیست ،من انسانم و اشتباه می‌کنم و بیشعوری از حقوق مسلم من است که گاهی‌ از حد خودش زیاده روی می‌کند.هر چقدر من باسواد و عالم باشم و خوشتیپ و اینا ،آزار دادن مخلوقات خداوند چیزی به غیر از بیشعوری من نخواهد بود و هر روز و هر روز گوشه نشین تر خواهم شد و تنها تر

بازیگر

منتشرشده: 7 ژوئن 2012 در 3/6/2012
تازه فهمیدم چرا از زمستون  خوشم نمیاد ،برای اینکه تمام فیلمهای غمگین رو تو اون فصل میسازن .یه خیابون خلوت و تاریک با یک باد سرد و خشک و شالی که روی صورت در حال رقصیدنِ   .یه قطره اشک روی صورت که ارزش نداره آدم دستشو از توی جیبش در بیاره برای پاک کردنش .صدای آهنگ که از توی خونه به گوش می‌رسه «دیگه این غوزک پا یاریه رفتن نداره» .مقصدی در کار نیست،جاده تو زمستون ابدیه ،تا خونه انگار سالیان سال راهه ،…کارگردان از بازیگرش حس می‌خواد ،میگه گریه کن ،سعی‌ کن طبیعی باشه ،قدمهاتو لرزون و ناااا امید وردار ،هی‌ کاد میده ،»دوباره» … تا اونجایی که بازیگر میره توی خودش ،خاطره‌ها توی ذهنش میان و میرن .ولی‌ اون صحنه زندگیش  توی زمستون نبود بلکه وسط تابستون بود ،هوای گرم با یک لباس خنک …یه دمپایی به پا و یک خیابون پر آدم …قطره‌های اشکی که همه فکر می‌کنن از خوشحالیه …،باز هم اون غوزک پا یاری رفتن نداشت … بازیگر یقهٔ کاپشنش رو به صورتش نزدیک کرد ،کارگردان گفت «حرکت» … قدم برداشت ….. قدم سوم پاهاش لرزید به یاد خیانت ،قدم سوم پاهاش لرزید بخاطر نامردی ،قدم بعدی سست تر برای خنجر از پشت  ناااا رفیق ،  بارون شروع به باریدن کرد ،دستهاشو برد بالا و داد زد «خدایا چرا من » …دوربین یه صحنه نزدیک از صورتش گرفت ،چشاش قرمز بود و اشکاش با بارون قاطی‌ شده بود ،دیگه غوزک پا یاری رفتن نداشت  ،رو دو زانوهاش نشست … کارگردان گفت «کاد» … همه شروع کردن به دست زدن … بازیگر بلند نشد ،همونطور نشست ،بارون مصنوعی قطع شد ،و فقط شانه‌ها بود که میگفت بازیگر نمیخواد بلند شه ،هنوز بارون در حال باریدنه…

صبح بخیر ایران

منتشرشده: 7 ژوئن 2012 در 3/6/2012
بگذار بنویسم با خودکاری در دست ،بگذار بنویسم من ایرانیم .صبح بخیر ایران ،با صبحانه‌ای لذیذ با نان گرم در ساحلی در شمال ،کنار خلیجی در فارس ،با نسیم خنکی از غرب و قلب گرمی از شرق با پرچمهای سفید ولی‌ به رنگ خون ،و فریاد آزادی به سردیه میله‌های زندان ،با دستانی بّر روی کیبرد و چشمانی که خبر خوشی را جستجو می‌کند و قناری که کنار پنجره فخر فروشی می‌کند و سمفونی عشق را در این بهار مسراید. صبح بخیر ایران…، با هنرمندان تا به دندان مسلح تو که هنر را در خط مقدّم شلیک میکنند ،با تمام نوشته‌های من ،با تمام مهربانی من ،با تمام دخترانی که هنوز چادر سیاه به سر نکردند. صبح بخیر ایران ،صبح بخیر پیامبران ،با چشمانی پر از غم و اندوه .صبح بخیر خدا ،من می‌دانم که تو میدانی من اینجا هستم . بگذار بنویسم ،با قلمی در دست ،بگذار بنویسم ،یک نوشته ،آرام آرام ،بگذار بنویسم من افتخار می‌کنم ایرانیم ،یک پارسی‌ یک آریایی یک ایرانی‌ واقعی‌ . صبح بخیر ایران با زندانی که، دیگر برایش فرقی نمیکند دوست یا دشمن، با خط‌های روی دیوار که این روزها «آزادی» را حساب می‌کند. صبح بخیر ایران ،کسانی‌ که دیگر نمیترسند ،،،،با بوی نان سنگک، با لباسهای مٔد روز ،با برنامه ورزش صبح گاهی‌ ،با قهوه بسیار غلیظ، با جورابی نو در قفسه برای روز پدر، با پرچمی سفید و رقصان در باد ،،با ماشینی اسپرت و صدای زیاد یک آهنگ در پارکینگ . صبح بخیر مام وطن ،ممنون از دست پخت لذیذ تو که هزاران سال است ما مهمانها را سر سفره خودت راه میدهی و میگذاری از حیاطت میوه بچینیم ،از حوضت ماهی‌ بگیریم ،از چاهت نفت بکشیم ،زیر آسمانت آفتاب بگیریم . صبح بخیر ایران ،با تیم ملی‌ با گریه‌های از خوشحالی‌ بعد از برد ،با مرگ کودک در زیر دست و پا در برنامهٔ خاله شمعدانی ،با ناموس به باد  رفته از یک عکس  ، با یک فرهنگ باز گشته با یک اسکار ،با یک جانی که به لب میرسد از یک فوتبال ، با یک گلویی که خشک میشود از غیبت . صبح بخیر ایران ،اینجا ایران نیست ،اینجا در نقشه با تو فاصله‌ای نیست ولی‌ زمانی‌ که تو بیداری ما خوابیم و فقط یک روز لعنتی است که مرا سالهاست از تو دور کرده . صبح بخیر ایران ،صبح بخیر هم وطن ،،،،،،،شب بخیر

سوزن بانم آرزوست

منتشرشده: 7 ژوئن 2012 در 3/6/2012
نمی‌دانم به چه می‌‌اندیشم .کلمات از ذهن من عبور میکنند .مثل قطار‌های پر سرعت که از کنارمان میگذرند  و تو فقط دست هایی را میبینی‌ که از پنجره بیرون آمدند و هر کدام حرف هایی برای گفتند دارند… بوق قطار که مزاحم شنیدن صدای آنهاست و تو فقط میتوانی دستت را بلند کنی‌ و از بادی که به صورتت میخورد لذت ببری .تا ایستگاه فاصله بسیار است،و تنها دلخوشی من این است که راه هرچقدر طولانی‌،هرچقدر پر مخاطره و ترسنا…ک،باز ریلی هست که مسیر را مشخص می‌کند و این راه آنقدر زیباست که تو را بسمت خود میکشاند.به منفور‌ترین وسیلهٔ تاریخ بشر نگاهی می‌کنم.به ساعتم ،به ثانیه‌های او ،عقربه‌های که زمان را برای من تعریف میکنند،گذشت زمان را به من گوشزد میکنند،و صدایی که هر لحظه در گوش من ضربه‌ای میزنند و میگویند «نمیتوانی…،  دیر میشود»  … .این مناظر آنقدر زیبا هستند که مرا به سمت خود میکشانند.   ابشار‌های بلند ،پرندگان زیبا ،صومعه ای‌‌ قدیمی و نوری که مرا به سمت خود جذب می‌کند ، حوریانی با بالهای بر افراشته و خانه‌ای به رنگ آبی ،سبز، قرمز .رنگین کمانی آنسوی دریا‌ها ،غروب خورشید در ساحل اقیانوس ،دانشگاهی‌ پر از علم و معرفت.ولی‌ من در دلم به یک چیز اعتقاد داشتم و آن ریل قطار بود. ریلی که ایستگاه قطار را به من یاد آور میشد ،سوزن بانی‌ که شب‌ها با چراغی بر دست مرا از دل‌ کوه و دریا میکشاند و به جاده باز میگرداند .تا ایستگاه راه بسیار است ، و ریل پر از پیچ و خمّ    سوزن بانم آرزوست …

مینویسم ،پس هستم

منتشرشده: 7 ژوئن 2012 در 3/6/2012
جعبه جادویی را در دست میگیرم تا انشای خود کنم آغاز، با کلید‌های که قرار است ذهن را ترجمه کند، و به حروف تبدیل .شاید زبان ما، زبان اصلی‌ دنیا نباشد ،شاید حروف ما در تمام دنیا تعریف نشده باشد،شاید کلماتی آشنا را نشود با حروفی‌ قریب توصیف کرد ،پس به دنیای احتیاج داریم که این وزنه‌های سنگین را این سردرد‌های شبانه را این حروف تا به دندان مسلح را تسخیر کند و به دنیای بیاورد که برای ما آشنایی دارد .سالیا…ن سال است که شاعران میسرایند و نویسنده‌ها قلم میزنند ،غار نشین‌ها سنگ در دست می‌گرفتند ،بعد‌ها جوهر و نی‌‌ ،زغال ،مداد ،خودکار ،دستگاه تایپ،و کامپیوتر و در آینده کافیست فکر کنی‌ و حروف ظاهر خواهند شد،،،،،.در تمام این سالها فقط ابزار انسان پیشرفت کرد و شاید میزان سواد، ولی‌ چیزی که همیشه با انسان باقی‌ ماند حس ارتباط بود ،حس زنده بودن ،اینکه من می‌نویسم پس هستم ،من بر روی این سنگ قلم میزنم تا بگویم ما هم میخواستیم زنده بمانیم ،من با شعلهٔ‌ ظعیفی از روغن تا پاسی از شب بیدار هستم تا بگویم «عجم زنده کردم بدین پارسی» ،و تا رومئو را به سر منزل مقصود نرسانم نخواهم خوابید .طوفان کلماتی که  مغز را در مینوردید، توان را از عضلات انگشتان می‌‌ربود  ،گردش سریع آنها گرد آب بزرگی را در قلب ایجاد میکرد که خون را از مغز دریغ کند،بنویسد آنچه که تو میخواهی نه آن که دیگران میخواهند بدانند، تا جای که چشم نمیدید و تاریکی ………شاید در خواب به این می‌‌اندیشیدند که چه کسی این کلمات را خواهد خواند ،آیا برای اشعار من احترام قائل خواهند بود ،آیا کسی خواهد بود که مثل من  پشت دستانش خیس شده باشد برای هر باری که این نوشته را می‌خواند ؟آنها هیچکدام از آیندهٔ خود خبر نداشتند .خوشحالم مثل ما مایوس و پشیمان نشدند .کلمات را از دیگران دریغ نکردند ،سختیه راه را به جان خریدنند ،و گفتند من برای اثبات خود مینویسم ،پس هستم ……..