بایگانیِ آوریل, 2012

«»زمانی‌ به اشتباهات خودم پی‌ بردم که دیر شده بود».به این جمله، گذشتهٔ، حال ،استمراری میگویم  که فقط در دستور زبان شخصی‌ ما انسانها وجود دارد .زمانی‌ که میشد کاری انجام دهیم،حرفی بزنیم،تصمیمی را عوض کنیم یا حتا سکوت کنیم و فراموشی .از آن قدرتی که در افکارت نهفته است و با خودت مدام تکرار می‌کنی‌ ،کلمات را جابه جا می‌کنی‌ بهترین را بر میگزینی و فقط در یک لحظه که زمان برای تو ایستاده،همه از حرکت باز مانده اند و تو هستی‌ و کلمات تکراری در ذهنت…(و سکوت) در این حباب ذهنت چه میگذشت؟کلمات در ذهنت بود ولی‌ زبان یاری نمیکرد؟فکرت پر بود از احساسات، پر از اندیشه پر از خیال، فردا، ولی‌ به آنها اطمینان نداشتی‌؟میترسیدی با گفتنش زمین و زمان به هم بریزد؟میترسیدی آتش افکارت هر دو تان را به سوزاند؟میترسدی پاهایت تحمل سنگینی‌ کلمات را نداشته باشد و احساس کنی‌ لرزشی را در آنها و این سستی به دستانت میرسد ،میخواهی خودت را کنترل کنی‌ ،دستانت را به هم میچسبانی ،خودت را به دیواری تکیه میدهی کلمات را از داخل ذهنت بیرون میکشی‌ و لحظه‌ای که زمان به حرکت خود ادامه میدهد و دنیا قرار است پیروزی تو را جشن بگیرد …. (ولی‌ باز هم سکوت) … لبخندی می‌زنی‌ ،تمام آان کلمات زیبا،آن همه احساسات گرم آن همه عشق جای خود را به خنکی هوا و چه روز خوبیست عوض می‌کند و تو با خود میگویی ،نتوانستم،نشد ،…. دیر شد».

Advertisements

تعریف ما از آزادی چه باید باشد ?

منتشرشده: 8 آوریل 2012 در 3/6/2012
حدوداً پنج هزار سال پیش در یکی‌ از این روز‌های خدا شخصی‌ آمد و خود را فرستادهٔ خدا دانست.پیام او روشنی بخش راه تاریک مردم آان زمان شد ،عذاب کشید برای رساندن مردم به سرزمین وحی زیرا که هدفی جز رستگاری مردم نداشت.قرن‌ها گذشت .پیامبرانی آمدند و رفتند .همه به نحوی پیغام خود را رساندند از طرف خداوند و دین جدیدی برای مردم زمان خود به ارمغان آوردند.سخن من در مورد یک دین خاص نیست یا یک پیامبر مشخص بلکه هدف من بزرگ نمائی قدرتی است که در این کلمات نهفته است.

این روز‌ها اگر کسی از شما پرسید خدارا را قبول دارید یا خیر تعجب نکنید،این سوال این روزها به یک جملهٔ معمولی تبدیل شده است.در این روز‌ها که همه چیز به نام خداوند تمام میشود و دین،که به دیواری کوتاه تبدیل شده است برای افکاری به اصطلاح بلند پرواز و روشن فکر.در روزگاری که صحبت از آزادی بیان وجود دارد بحث کردن در مورد این مسائل کار دشواریست ،زیرا خداوند قدرتیست که انکار آان ساده‌ترین راه اثبات نیروی درون خود انسان است.(«من انکار می‌کنم ،پس هستم»). آیا من این آزادی را دارم که همه چیز را انکار کنم ؟

در قرن ۱۹ میلادی .انقلابی در دنیا شکل گرفت ،انقلابی که بانوان را از خانه‌ها بیرون کشید ،اعتراض آنها به خیابانها کشیده شد و حرکت آنها ،مردان را مجاب کرد دست به تأیید قانونی بزنند که هزاران سال قبل از آان شاید به حتا فکری خنده دار بیشتر شباهت داشت.زنها پا به پای مردان کار کردند،زحمت کشیدند تا به آنها ثابت کنند «ما هم میتوانیم» ،چه بسا که گذشت زمان باعث شد همه به این امر واقف شوند که نه تنها چیزی از مردان کم ندارند بلکه در بسیاری جهات مصمم تر و عاقلانه تر رفتار میکنند.

این روزها اگر کسی از شما پرسید آیا مرد‌ها وجود خارجی دارند یا خیر؟ زیاد تعجب نکنید!!!بانوان گرامی‌ گوی سبقت را از تمام جهات ربودند و مردان که از همه جا بی‌خبر بودند فقط نظاره گار ماجرا خواهند بود.گذشتهٔ دور و غمناک زنان پتکی است بر سر مردان امروزی و اگر مردی زبان به اعتراض تر کند،با هزاران شعر و نوشته مواجه میشود که شخص او را مرتبط با تمام مشکلات و سختی‌های خود می‌دانند .تعریف اینگونه رفتار را من نمی‌دانم .میتوانم تجسم کنم صورت خانمی‌ را که قلم در دست گرفته با چشمانی قرمز و لبی خندان به آزادی زنان فکر میکنند و از مردان می‌نویسد که چه بلای بر سر ما آوردند و چه شد و چه نشد… و آزادی بیان سپری است که ذهن او‌را آرام تر می‌کند …آیا من این آزادی را دارم که هرچه فکر می‌کنم به زبان بیاورم ؟ 

چندین سال قبل در یکی‌ از کشورهای دور یا نزدیک ،انقلابی صورت گرفت که مردم آان می‌دانستند از آان انقلاب چه چیزی میخواهند.تا قبل سرکوب و اعدام بود و تنها کمبود آنها آزادی بود.دستهای خونین روی دیوار و شعاری که آزادی را فریاد میزد و همه یک دل‌ و یک زبان می‌دانستند هدف‌شان چه چیزست و می‌دانستند برای آزادی باید انقلاب کرد ،کشته داد و خون ریخت.آان روز‌ها اگر از کسی میپرسیدید هدف شما از انقلاب چیست؟همه به اتفاق جواب میدادند «آزادی»

امروز اگر از تندرو‌ترین فرد آان روزها بپرسیم آیا برای آزادی دوباره انقلاب خواهی‌ کرد یا نه؟نفسی تازه می‌کند ،سرش را پایین می‌‌اندازد و در بهترین حالت میگوید «خسته ام»…آزادی خودش را لابلای ذهن خستهٔ او و بازوان خستهٔ او پنهان کرده است.و شاید هر که او را ببیند ،او را مقصر تمام مشکلات امروز خود بداند ولی‌ او آن زمان می‌خواست بلند حرف بزند ،فکر میکرد آزادی را فهمید است،فکر میکرد میشود به زور آزادی را به خانه‌ها برد …

من دیگر نمی‌دانم از آزادی چه می‌خواهم .روزگاری خودم را در قفس میدیدم. امروز با تعریفی که من از آزادی داشتم از قفس بیرون آمدم. تا آنجا که من میدانستم آزادی داشتن خانه بود برای خود.شب تا دیر وقت بیرون ماندن بود و ترجیحا هر کاری که خودت میخواستی‌ انجام بدهی ولی‌ اکنون تعریف آزادی برای من تغییر کرده است . کلمهٔ آزادی بسیار گول زننده است. مثل آب میماند در بیابان سوزان ..فکر می‌کنی‌ آب به اندازهٔ کافی‌ داری ،تشنه ات میشود ،آب را مینوشی ولی‌ ولی‌ به خاطر تابش آفتاب باز هم تشنه ات میشود و زمانی که ذخیره‌ای نداری و باید سایه‌ای پیدا کنی‌ و به امید زمانی‌ باشی‌ که کسی برایت آب بیاورد ،و آب همان اطلاعات ماست از دنیای پیرامون ما .برای آزادی نه باید قدرت را انکار کرد نه شخصیت دیگری را کوچک کرد نه باید برای آن خون ریخت .بلکه باید بدانیم از آزادی چه می‌خواهیم؟ من به نفس کلمهٔ آزادی اعتقاد دارم ولی‌ انکار خداوند برای آرامش درون ،زیر پا گذاشتن شخصیت مردان برای تثبیت آزادی زنان و انقلاب و خونریزی برای باز گرداندن استقلال به جامعه دلیلی به غیر از تشنگی در بیابان را ندارد و در آخر باید بنشیند تا چشمه‌ای بجوشد 

دروغ 13

منتشرشده: 1 آوریل 2012 در 3/6/2012

واقعا من کاری تو زندگی‌ بهتر از مسخره بازی و کلا افکار پوسیده داشتن بهتر ندیدم و نمی‌بینم.خوب در کنار درس می‌شه مسخره بازی در آورد یا می‌شه در اوج جدیت و کوشش  حرفهای ناا مربوط زد .می‌شه جوک تعریف کرد .البته از مغز‌های پکیده و ذهن کپک زده زیاد نوشتم ولی‌ به نظرم شاید سؤ تفاهم شده باشه؛ که شاید این مربوط است به اهمیت ندادن به پیرامون خودمون یا بیخیالی نسبت به اتفاقات روز .مثالی‌ می‌‌زنم، میگویند «در سیاست دخالت نکنید «قبول است دخالت هم نمی‌کنیم چون عواقبش را هم می‌دانیم ولی‌ ما هر روز با سیاست در رابطه هستیم و اطلاع نداشتن از مسائل سیاسی کار را در ادامهٔ زندگی‌ برای ما دشوار تر می‌کند .پس باید اطلاعات خودمان را به روز کنیم.حالا من دروغی امروز نوشتم و عرض کردم ازدواج کردم که خوب این یک سنّت حسنه است که در این روز مبارک دروغی گفته میشود .حالا نه که ما کلا کم دروغ نمیگیم ولی‌ خوب جای بسی‌ خوشحالیست که به عنوان یک ایرانی‌ حال و حوصلهٔ این کار برای من مونده و خواهشا شما هم این کار هارو رو بعضی‌ وقت‌ها انجام بدیدی چون همینجوریش همهٔ سنت‌ها در حال فراموشی هستند .نمونهٔ اون قاشق زنی روز عید که حتما «بی‌ کلاسی» هستش.ولی‌ جالب اینجا بود که کلا کسی باور نکرد که من ازدواج کردم .البته چرا بعضی‌ دوستان باور کردند که من دستشون را میبوسم از این فاصلهٔ دور ،ولی‌ خوب چیه مگه .همه یک روزی دچار این بیماری خواهند شد .حالا امروز نه فردا ،پس فردا ،ولی‌ میفرمایند»تزوجوا یا قوم فی صباحا و مسأ» از قدیم همینجور میفرمودند.و حالا چند نکتهٔ ریز در اینجا مطرح شد :دروغ ،ازدواج ،سنّت‌های قدیمی،چرا کسی باور نمیکنه من ازدواج کردم و مسأئلی که هر کدوم برای خودش دنیای از مفهوم است و داستانی دارد برای خودش . ولی‌ به نظر من انسان زمانی‌ به بلوغ میرسه که بتونه اولین خندهٔ واقعی خودش رو به خاطره کار‌های روز‌های گذشتهٔ خودش بکنه ،دیگران رو ببخشه و در نهایت جدی بودن زندگی‌رو جدی نگیره ،شاد باشید روز ۱۳ به همه مبارک