بایگانیِ مارس, 2012

از سربازی برگشتم و یادم می‌‌آید تنها تفاوتم با مرغ سرگردان تعداد موهایم بود.نه‌ کاری نه‌ دوستی چون خانه مان را عوض کرده بودیم.وارد محیط عجیب تری شده بودم و به شدت دنبال کار می‌گشتم.نه پولی‌ در جیب، نه‌ عصابی‌ در ذهن.تا اینکه با شخصی‌ آشنا شدم که بسیار ریزبین با شخصیت و با ادب بود.موهای تقریبا بور و کم پشتی داشت و به محیط اطراف هم دقت بسیار زیاد.زمانی‌ که من از سربازی برگشته بودم ،حرف زدن یادم رفته بود.مثل خلافهای توی خیابان حرف میزدم.یک جورهای خودم را مدیون آن شخص میدانم چون طرز صحبت کردن در رابطه‌های روزانه بسیار مهم است و من از ایشان یاد گرفتم پس تغیری در زندگی‌ من ایجاد کرد.ولی‌ در آن زمان کمبود پول در جیب را بطور کامل احساس کردم.فرق دارد که خرجی نداشته باشی‌ و پول هم نداشته باشی‌ ولی‌ مجبور باشی‌ در محیطی‌ زندگی‌ کنی‌ که کم مانده لباس آدم را هم از تنش در بیاورند.زندگی‌ سختی‌ است .در جامعه‌ای زندگی‌ کنی‌ که تنها نکتهٔ قابل ذکرش پیشینه‌ای بود که یک زمانی‌ وجود داشته و غیر از داستان و یک مشت کتاب که سندیتی برای واقع‌ای بودن یا نبودن آن وجود ندارد.مردمی با تعصبات بسیار زیاد و غیر عقلانی و تفکراتی که به هیچ وجه تعریف نشده است و فقط دست نوشته اشخاصی‌ است که این مردم را به جلو میرانند.حالا در این جامعه باشی‌ و اقلیت مذهبی هم باشی‌.دگر نور علا نور است.فکر می‌کنم با مرده هیچ تفاوتی نداشتم.نه‌ اجازهٔ تحصیل نه‌ جواز کار نه‌ احترام و نه‌ شخصیت،حقوق اجتماعی هم که جای خود دارد.یادم می‌‌آید که وقتی‌ بعد از ۱۸ ماه ۱۹ روز (این دورهٔ زمانی‌ در خاطرات بیشتر پسر‌ها هیچ جای ندارد)به خانه برگشته بودم کلاس‌های شروع شده بود که ما را ترغیب میکردند که جامعه بیرون را وارد جامعه خودمان کنیم و به قول معروف بیرون گرایی کنیم.زمانیکه من آمده بودم زیاد متوجه نبودم ولی‌ کم کم متوجه شدم که قضیه بسیار جدی است.بد از ۲۰ یا ۲۵ سال که همسایه نمیدانست که ما حتا وجود داریم حالا او را دعوت کنیم و بگوئیم که ما اقلیت مذهبی هستیم و می‌خواهیم شمارا به راه راست هدایت کنیم.کار ما شده بود کلاس رفتن و دیدن چهره‌های نه چندان جدید که هر روز آنهارا در خیابان می‌دیدیم و کارشان چیزی جز دید زدن مردم نبود و مطمئناً دلیل آمدنشان هم تغییر دادن طرز فکرشان نبود.دلیلی بود که ما امید وار بودیم و یا حد آقل وانمود میکردیم که اینطور نیست.آخرش هم چیزی شد که باید میشد و نتیجه‌اش را همچنان داریم میبینیم.

من هنوز تعریفی از جوانی برای خودم ندارم .نمیدانم چطوریست و میدانم با نسل خودم مشکل خواهم داشت .چون تجربه‌ای نداشتم .جوانی قطعاً با خوش گذرانی تعریف نمی‌شود.شاید فکر آسوده داشتن تعریف بهتری باشد.البته تعریف کلی‌ است ولی‌ قابل تحمل تر است.فکر کنم جوانی هم مانند زندگی‌ تعریف خاصی‌ نداشته باشد.یک طرف دنیا ،جوانی را جدا از پدر و مادر بودن،خانهٔ مجردی،جاده‌ چالوس،قلیان،مشروب که آن هم داستانی دارد.برای پسر‌ها ،دنبال دخترها بودن و خیابان را متر کردن و آخر دست هم به دنبال گربه‌های همسایه دویدن و برای دخترها آرایش کردن و همیشه در فکر این باشند که فقط یک نفر باشد که پای حرف‌های من بنشیند‌.لبخندی همراه با ترس بزند و باز هم مجبور میشود جوری سرش را برگرداند که …  .و در جای دیگر جوانی یعنی‌ آزادی بیان،امید به فردا،ذخیرهٔ انرژی و پس انداز کردن پول.

دیگر داشتم معنی‌ جوانی را متوجه میشدم که فهمیدم برای کار به من جواز نمیدهند .داشتم دیوانه میشدم .یادم می‌‌آید یک زمانی‌ صاحب کارم به من گفت «تو نمیخواهی از کشور خارج شوی؟»گفتم امید وارم خداوند نخواهد اینگونه مرا امتحان کند…..الان چندین سال از آن ماجرا می‌گذرد و واقعا نمیدانم چرا این تصمیم را گرفتم.آیا من امتحان شده بودم؟آخه این انصاف است؟از در و دیوار نامه می‌‌آمد و سخنرانی میکردند که نروید ،بمانید و از سنگر محافظت کنید؟آیا من فرار کردم؟من بخدا هدفم فقط زندگی‌ بود.داشتن آرامش بود،پیدا کردن جای بود که برای خودم باشد.پیدا کردن شخصی که حد آقل احساس، دو طرفه باشد،و با همدیگر احساس آرامش کنیم.جای باشد که پول آب و برقش را خودم بدهم،آیا این گناه است؟هنوز هم میشود در صحبت‌های دیگران احساس کرد که یک تلخی در صحبت‌هایشان است.مثالی‌ که معمولا بیشتر استفاده میشود عصای دست است برای پسرها و همدم پدر و مادر برای دخترها.و من در جواب گفتم»آیا من شباهتی به چوب دارم که عصای دست شوم.کار عصا چیست؟به او تکیه میدهند و محکم و استوار است،میشود روی او حساب کرد ولی‌ من بیشتر شبیه شلنگ بودم تا عصای دست.

نوشته‌هایم تلخ است،فکرم آزاد نیست.شاید به خاطر این است که در این قسمت از زند‌گیم‌ دلگرمیه خاصی‌ نداشتم.ولی‌ واقعیت هیچ وقت از زندگیه ما خارج نمی‌شود .من حس کردم ما حس کردیم.خدایا مرا ببخش اگر ناشکری می‌کنم

Advertisements

روز اول را با گریه پشت سر گذاشتم.هیچوقت از محیط مدرسه خوشم نمی‌‌آمد.یک جور اضطراب بود،ناراحتی‌ ،ترس از معلم و امتحان.در تمام ۱۲ سالی که در مدرسه گذراندم حتا یک روز را سراغ ندارم که به خوشی گذرانده باشم.فرا از مدرسه بهترین و پر هیجان‌ترین قسمت مدرسه بود.پریدن از آن دیوارهای بلند،خارج از دید مدیر مدرسه.بازی کردن داخل هیات مدرسه و خوشحال از اینکه از کلاس ریاضی‌ خلاص شدیم.هیچ وقت درست و حسابی‌ درس نخواندم.دیوار مدرسه برای من غیر قابل تحمل بود .معلم‌های که حتا یک ذره به ما اهمیت نمی‌دادند.پشت به دانش آموز‌ها و نوشتن چیزهایی که کاملا برای همه قریب بود.۱۲ سال سپری گشت.شادی و غم جزو جدایی نا پذیر زندگی‌ من بود.۱۲ سال راکد بودن، نه‌ حرکت خاصی‌ نه‌ تجربه ای.برایم دیگر عادی شده بود.آخر سال باید از نتیجهٔ امتحان می‌ترسیدم.باید از کلاس ریاضی‌ فرار می‌کردم و احتیاط کردن هنگام فرار از مدرسه.کلاسهای جبرانی مدرسه و بزور ،گرفتن نمرهٔ کافی‌ برای پاس کردن آن درس.تعریف خاصی‌ از آن دوران ندارم.قایق زندگی‌ من در رود خانه‌ای بود که باد ی نمیوزید و قایقران سرگردان و نا امید بود.

کم کم قسمتهای پر هیجان زندگی‌ شروع میشود.داشتم وارد زندگی‌ واقع‌ای میشودم.داشتم قدم به محیط اطراف میگذاشتم،محیطی‌ که به قول خیلی‌‌ها «همه گرگ هستند،تو هم گرگ باش»این کلمات را از بچگی تو گوش بچه‌ها میخوانند.»بخور تا خرده ناشی‌،سعی‌ کن زودتر از بقیه برسی حتا شده که کلک بزنی‌» .این هم البته یک نوع تعریف زندگی‌ که بچه‌ها با این بزرگ میشوند.دلم برای آن بچه‌ها میسوزد،آنها از بدو تولد که از این چیز‌ها خبر نداشتند.پدر از پدرش گرفته و او هم از پدر خودش و همینطور ادامه دارد بدون حتا یک ذره تغییر.یادم می‌‌آید که کلاس اول راهنمائی بودم که معنی‌ و مفهوم تفاوت دختر و پسر و روابطی که بین این دو وجود دارد را متوجه شده بودم.الان که فکر می‌کنم و خودم را با بچهای الان مقایسه می‌کنم میبینم که چقدر اختلاف نسل زیاد شده(بچه فسقلی والا بخدا)البته احساساتی داشتم که به موقع برایتان تعریف می‌کنم.در همان زمان فهمیدم که چرا من باید خجالت می‌کشیدم.من بطور ناخود آگاه خودم را جدا از جنس مخالفم دیدم.به من یاد دادند که در هنگام دیدن جنس مخالف سرت پائین باشد و صحبت کردن با آنها تقریبا ممنوع است.پس شروع به کشیدن دیواری بلند در ذهنم کردم که از ورود هر گونه احساسات غیر متعارف جامعه به داخل جلوگیری میکرد.من در محیطی‌ بودم که این گونه مسائل وجود نداشت،منظورم خانواده است ولی‌ آنچنان محیط قوی بود که محیط خانواده نمی‌توانست با آن مقابل کند.یادم می‌‌آید هر کجا پسرها و دختر‌ها جم میشدند لازم نبود که برای تشخیص دادن نوع جنس آنها ،آنها را از هم جدا کنید ،چون خودشان از هم جدا مینشستند.فقط از زیر چشم همدیگر را میپایدند و در ذهنشان با آنها حرف میزدند و هنگامیکه نگاه همدیگر میکردند آنچنان سرشان را بر میگرداندند ،انگار چنین اتفاقی نیفتاده است.من این طرز رفتار را یک نوع بیماری اجتماعی میدانم که جامعه به شکل یک ویروس  به انسانها تزریق می‌کند.خدارا شکر انسانها فقط مذکر و مونث هستند ،اگر بیشتر از این وجود داشت(این قسمت هنوز آمریکا نیومده بودم مثل این که هست)اگر بیشتر از این دو وجود داشت دیگر چه میشد .دیگر باید چشم هارا میبستیم.واقعا انسانها چگونه میتوانند بدون این ارتباطها با هم زندگی‌ کنند.انسان با چه کسی میتواند احساس و علایقش را مطرح کند؟با پدر و مادرش؟با معلم مدرسه‌اش یا دوست فوتبال‌اش یا اگر پسر باشد با پسر همسایه و اگر دختر باشد با دختر همسایه؟اگر کسی در مورد گزینه‌های بالا نظرش مثبت است لطفا در موردش بیشتر فکر کند چون حتما یک جای کار ایراد دارد .مثلا به معلم مدرسه‌اش  اس م اس‌های عاشقانه بدهد یا با دوست کلاس فوتبالش در مورد پروانه‌های باغ همسایه صحبت کند.البته ناگفتهنماند که خیلی‌‌ها مجبورند احساسات خودرا اینگونه …بیان کنند چون اجازهٔ بیان آنهارا به جنس مقابل نداشتند

دوستهای من که چندین ساله پیش اولین اشنایی را با هم داشتیم هیچکدام از من نخواستند برایشان دعا کنم.گفتند با من دوست میشوی؟و من با اشتیاق تمام قبول کردم و دوستی ما آغاز شد.چه دورانی بود ولی‌ با خودم که فکر می‌کنم زیاد به برگشتن به دوران کودکیم علاقه‌ای ندارم.برای چه برگردم؟حالا گیریم که برگشتم،چه کار خاصی‌ می‌تونم انجام دهم؟از دوران گلشن خودم تعریف کنم.واقعا سراسر شادی،یاد گرفتن چیزهای جدید،شعرهای کودکانه با معلم‌های دلسوز.هنوز هم بعضی‌ وقتها با دوستانم آن شعر هارا یاد آوری می‌کنیم،یاد معلم‌ها بخیر.اسم‌هاشون یادم نیست ولی‌ یادمه یه (جون)به آخر اسمشون اضافه میکردیم.عکسهای آن کلاس هارو دارم.نمیتونم این احساس رو که هر دفعه اون عکس هارو میبینم بیان کنم.چرا همه از هم دور شدند؟هر کس یک طرف دنیا.خدا پدر و مادر اینترنت رو بی‌ آمرزه و گرنه اگر میمردیم هم کسی خبر دار نمی‌شد.همه یک اندازه و همه به یک چیز فکر میکردند.بهشون فکر کن و صدای قلبت رو بشنو که چقدر دلت براشون تنگ شده.حالا به دوست‌های جدیدت نگاه کن.چه تفاوتی بین دوست‌های بچگی و دوست‌های که الان داری میبینی‌؟آیا همان احساس رو لمس می‌کنی‌؟سوال رو برات سخت تر می‌کنم.اگر دوست‌های قدیم و جدیدت را کنار هم بگذارند کدام را انتخاب می‌کنی‌؟وقتی‌ که بچه هستی‌ تقریبا به هیچ چیز احتیاج نداری،البته غیر از غذا و لباس.نه انتظار محبت داری نه کمک از دیگران،پس دوستی دوران کودکی بدون نیاز است و هنوز هم که دوست‌های زیادی دارم ولی‌ کمبود انهرا احساس می‌کنم،چون از ابتدا آنهارا برای وجود خودشان می‌خواستم و از آنها انتظار کمک نداشتم.نیاز انسانهارو براحتی‌ به هم نزدیک میکنه ولی‌ زمانی‌ که نیاز بر طرف شد دلیلی برای ادامهٔ رابطه نمیبینه.چه دوستیهای که با نیاز شروع شد و به سرعت پایان یافت.مثلا میگویند احساس تنهایی می‌کنی‌ ؟دوست پیدا کن.مشکل روحی روانی داری ؟ازدواج کن.شما تصور کنید که پسر یا دختری هستید که تنهاید و بر اثر این تنهایی در حال افسرده شدن هستید.هیچ دوستی ندارید و تجربهٔ دوستی هم نداشتید.به اصرار فامیل ازدواج می‌کنید و وارد محیطی‌ میشوید که شما را بطور کامل از آن حالت خارج می‌کند.اشنایی با دوستان جدید،،و احساس می‌کنید دیگر نیازی به شخص خاصی‌ ندارید ،پس کم کم به این نتیجه میرسید ،آن شخصی‌ که با او ازدواج کردید اولا به اصرار فامیل بوده و ثانیا شخص دیگری وجود دارد که شما با او راحت تر هستید.پس نیاز شما بر طرف شده و به دنبال فراموش کردن گذشته هستید.انسانها به یکدیگر نیاز دارند ولی‌ بنظر من نیاز برای ما نباید جزئی از تعریف زندگی‌ باشد 

…وارد مدرسه شدم.هیچ وقت روز اول مدرسه یادم نمی‌رود 

من تو را دوست دارم

منتشرشده: 14 مارس 2012 در 3/6/2012

شاید برای گفتن دوستت دارم، همیشه کوتاهی کردم،آری اشتباه از من بود.در تمثیل کردن چشمان شما به یاقوت کوتاهی کردم.شباهت موهای شما به ابشار ،کلمه‌ای بود که زبانم توان گفتنش را نداشت.می‌خواستم بگویم .طاقت دیدن دستهای غریبه در دستان شما را نداشتم.می‌خواستم بگویم از دیدن شما همیشه خوشحال هستم ،می‌خواستم بگویم وقتی‌ شما را نمی‌بینم همیشه به یادتان هستم.می‌خواستم بگویم این تکه‌ای از بدن من برای شما می‌تپد و آان یاقوت‌ها هیجان دیدن صبح فردا را برای من بیشتر می‌کند.بوی عطر شما اکسیژن زندگی‌ من است ،تو را استشمام می‌کنم ،لذت می‌برم.گرمی لبان شما ،آتش خورشید تابستانیست، میسوزم ،آتش میگیرم.آنقدر حرارت بدن شما زیاد است که نزدیک شدن به شما ممکن نیست برای من .دلم برایت تنگ است ،تو انرژی من بودی ،من با تو زنده بودم .می‌گفتند حتا فکر کردن به شما فشار خون را بالا میبرد چه برسد که … .به هیچکس گوش نمی‌کنم ،هر چقدر هم گران باشی‌ ،میخرمت .اینگونه به من نگاه نکن کله پاچه،من تو را دوست درم .

…من تصمیم گرفتم ۲۵ سال از زندگیمو بنویسم(آن موقع)۲۵ سال عمر زیادی نیست تازه اول جونیه ولی‌ برای من جور دیگری بود.احساس می‌کنم با این چند سال تمام تجربیات دنیا را یک جا کسب کردم.از سختی‌ها،خوشیها ،دوست عشق،پول.۲۵ سال برای من یک عمر بود و می‌دونم تمام هم سنّ و سالهای من مثل من و با همین شرایط بزرگ شده اند ،نه قبل از انقلاب بودند که نان ۱ قران ۲ زار بخورند ،نه تفریحی نه عشقی بدون ترس ،سراسر زندگی‌ خجالت ،حسرت و شاید ترس از پدر و مادر.خانهٔ متری ۱۰۰۰ تومن الان به حرفی خنده دار بیشتر شباهت دارد تا واقعیتی که پدر‌ها و پدر بزرگها با آن زندگی‌ کردند.کافی‌ بود فقط اراده میکردی و کاری انجام میدادی ،ولی‌ الان چی‌؟غیر از اینکه جوانهارو به بی‌ اردگی محکوم کنند و با شخصیت و غرور آنها بازی‌ کنند.کسی نیست که هم سنّ و سال من باشد و  روزی ۱۰۰ بار بر بد شانسی خودش لعنت نگفته باشد که چرا من در این نسل به دنیا آمدم؟همش در ترس اینکه فردا چه خواهد شد؟گذشته هارا چرا باید فراموش کرد؟من گذشته‌های خودم رو دوست دارم،ولی‌ همه میگویند گذشته رفته،قدمهاتو سریع تر بردار،سرت را برگردانی تعادلت را از دست خواهی داد،تا حالا چند بار به تو این حرف هارا زدند؟چند تا کتاب در این باره خاندی؟اگر بخوام بگم زندگی چه شکلی ،میگم شبیه یک حباب میمونه که هر کسی این را توی ذهن خودش جا میذاره و از ورود هوا به داخل جلو گیری میکنه که احیانا نکند اسیبی به مغز برسونه،تمام تعاریف داخل آن محیطه.هر وقت به دوستهای خودم فکر می‌کنم یا با آنها تماس میگیرم ،دلم پره اندوه میشه،هیچکدام دل راحت ندارند،فکرشون آزاد نیست،همه از چیزی مینالند و در آخر میخواهند که برایشان دعا کنم.چرا جوانی در این سنّ و سال باید اینگونه زندگی‌ کند.مگر ما حق زندگی‌ نداریم.من پول نمیخواهم ولی‌ بیشتر از آنکه به خودم فکر کنم باید به پول توی جیب خودم فکر کنم.حتا اگر خودم هم نخواهم نمی‌گذارند به دیگران فکر نکنم (تو دوست نداری؟چرا نداری؟مگه می‌شه پسری «دوست دختر»نداشته باشه و دختری «دوست پسر»)ولی‌ برای من تعاریف دوست داشتن چیزه دیگریست…`قرر ما فلان جا ،فلان کافی شاپ،ساعت فلان،و صحبت کردن در مورد چیزهایی‌ که طرف مقابل دوست دارد و تکرار کلمات و به جای اسم بکار بردن ،هانی جون، ب‌بی جون،عزیزم،و البته مقداری نایس صحبت کردن ،میسی ،آخی چی‌ شده و از این جور چیز‌ها که طرف مقابل برای قرار بعدی آماده باشه،شاید من خیلی‌ حساس شده باشم به این قضایا و حتما همین طوره ولی‌ خوب زندگیه مگر نه ،من هم یکی‌ از ۴ یا ۵ میلیارد نفر 

تولد در خانه‌ای پر جمعیت ،به قول پدرم فامیل ۳۶ میلیون نفری.همه دور هم .یک فامیل کامل.از فامیل دور و نزدیک همه از هم خبر داشتند .پدر ساعت ۸ صبح سره کار میرفت و ساعت ۴ یا ۵ ،هر جا که بود به خانه بر میگشت.همه از همدیگر خبر داشتند تا بد از اون تغییرو تحولاتی که همه از آن خبر داریم.من در یک روزی از تقویم تاریخ به دنیا آمدم.اگر پسر باشم گول پسر و اگر دختر، بچهٔ بابا .ولی‌ خوب من ترجیحا پسر بودم ،در شهری بزرگ شدم که تا الان خودم رو جزوی از آن میدانم.واقعا دوران خوشی بود ،تا حدودی آن دوران یادم هست.بدون حتا ذره‌ای دغدغه فکری،زحمت،فردا،پول،آزاد آزاد،قایق من روی آبی‌ آرام در زیباترین اقیانوس جهان در حال طی‌ مسیر بود.پرنده زندگی‌ من پرستو بود و بدنبال بهار روی شاخه‌ای پر از شکوفه…

در ابتدای کتاب نوشته بودم زندگی‌ حرکت قایق بر روی آب است و صدای پرندگان بر روی درخت.اکنون میگویم زندگی‌ یعنی‌ ثانیه‌های عمر من و تو .خودت تعریفش می‌کنی‌،خودت از او لذت می‌بری و خودت پایان رسیدن آن را از خدای خودت خواستاری.چقدر باد پنکهٔ بالای سرم لذت زندگی‌ را برایم بیشتر می‌کند،از این محیط خارج شوم گرماست.خیلی‌ دوست داشتم بدانم این پرنده‌ها با هم چه میگویند.آیا آنها هم تعریفی برای زندگی‌ دارند؟شاید نزدیک نشدن آنها به انسان یعنی زنده ماندن،پس آنها هم میخواهند زنده بماند؟پس برای زندگی‌ انگیزه هم دارند.بعضی‌ وقتها ما انسانها برای زنده ماندن انگیزه را باید از حلقوم زندگی‌ در بیاریم.به نظر من مردن از بی‌ انگیزگی بهتر است.اگر کسی فکر کند که آخرش مرگ خواهد بود ،پس چرا زنده است؟در حباب خودش در حال چرخش باشد،غذا بخورد ،نفسی بکشد و دزد گیر خانه‌اش را به روز کند.دلم برای کوه رفتن تنگ شده است،سنگ هارا یکی‌ یکی‌ پشت سر گذاشتن،دلم برای شنا کردن در دریا تنگ شده است، دلم برای دعوا کردن تنگ شده است،البته تماشا کردن آن هم قابل قبول است.دلم برای فحش دادن،فوتبال بازی کردن در زمین خاکی تنگ شده است.دوست دارم یک پیچ بسیار ریز را سفت کنم،چون میدانم وقت بسیار زیادی را از من خواهد گرفت.دوست دارم به تولدی بروم که دخترها و پسرها از هم جدا نشسته اند و بلند شدن و رقصیدن در آن جمع واقعا جرات می‌خواهد و انگیزه.دوست دارم خانهٔ همسایمان را دزد بزند چقدر لذت بخش بود که تا صبح دم برای آمدن پلیس منتظر میماندیم و شب را نمیخوا بیدیم.دوست دارم به یک مورچه گیر بدهم و دنبالش کنم ببینم که لانه یشان کجاست؟دوست دارم یک طرف آفتاب باشد و یک طرف باران ببارد و بعد متعجب شوم و بگویم جل الخالق،حالا میدانم این اتفاق را چند بار دیده‌ام ،دوست دارم هنگام خورشید گرفتگی در بدر دنبال عینک مخصوص آن بگردم .به دنبال تقسیم بندی نانوای بگردم ،کدام قسمت زنانه و کدام قسمت مردانه؟۱ نان میخواهی یا بیشتر؟ساده یا خاشخاشی؟دوست دارم چراغ قرمز سر چهار راه ۹۶ ثانیه باشد،عاشق سبز شدن بعد آن هستم.انگیزه را باید از حلقوم زندگی‌ بیرون کشید

منتشرشده: 12 مارس 2012 در 3/6/2012